شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد.. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد .. .
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
منبع ايران اکتور :داستان طنز
نويسنده: هوشمند ورعي
اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد، انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي بزرگ ما با حمايت ديگران تحقق می یابد.
یاد مان نرود کسانی بودند که نردبان ما شده اند قدر دانشان باشیم.
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
| |||
|
کندی در باریو داستانکی از خودیت اورتیس کوفر
تکلیف کلاس ششم من تماشای مراسم سوگند و آغاز به کار کندی از تلویزیون بود و من پشت پیشخوان پوئرتو هاوانا، رستورانی که پدرم کار میکرد، تکلیفم را انجام میدادم. لری ریس صاحب کافه میگفت حالا که یک کاتولیک ایرلندی انتخاب شده لابد یک روزی یک ایسپیانو هم میتواند رئیس جمهور ایالات متحده بشود. پدرم را دیدم که مطابق معمول حرف کارفرمایش را تأیید میکرد، اما بیشتر حواسش به غذایی بود که سر اجاق میپخت و به دختر پیشخدمت بیخیالی که زمین را دستمال میکشید. لری ریس به طرف من برگشت و فنجانش را بلند کرد به سلامتی من: «به سلامتی پوئرتوریکوئنو یا پوئرتوریکوئنا رئیس جمهور ایالات متحده امریکا!» خندید، اما توی خندهاش مهربانی ندیدم. «نه النیتا؟»
شانه بالا انداختم. بعداً بابام بابت اینکه به آقای ریس درست و حسابی احترام نکردم، گوشم را میپیچاند. دو سال و ده ماه بعد در یک بعد از ظهر سرد به پوئرتو هاوانا میرفتم که چشمم به جمعیتی بیفتد که دور تلویزیون جمع شده بودند.خیلی از آنها زن و مرد مثل بچهها گریه میکردند. «دیوس میو! دیوس میو! خدای من!» و اشک میریختند. گروهی از زنها مرا که سعی میکردم به طرف پدر و مادرم بروم بغل میکردند. پدر و مادرم دور از بقیه همدیگر را بغل کرده بودند.خودم را بین آن دو جا دادم.مادرم بوی صابون زیتون کاستیل میداد، کافه کون لچه و دارچین. بوی پدرم را به مشام کشیدم که ترکیبی از عرق تن بود و اودکلن اولد اسپایس بوی مردانهای که میترسیدم زیادی دوست داشته باشم.
*** خودیت اورتیس کوفر نویسندهی پوئرتوریکویی است که در پاترسن نیوجرسی بزرگ شده است. داستان و شعرهای او در نشریات مختلف چاپ شده و میشود. قصهٔ «عشق به اسپانیایی آغاز میشود» مجموعهی شعر اوست. نکتهٔ جالبی که در این داستان وجود دارد پیشگویی ریاست جمهوری فردی رنگینپوست است که گویی در آستانهٔ ورود به کاخ سفید قرار دارد. | |||
> A Teacher teaching Maths to a seven year-old Arnav asked him, “If I give
> you one apple and one apple and one more apple, how many apples will you
> have?”
>
>یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
> Within a few seconds Arnav replied confidently, “Four!”
>تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا!
>
> The dismayed teacher was expecting an effortless correct answer (three).
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).
> She was disappointed. “Maybe the child did not listen properly”, she
> thought. She repeated, “Arnav, listen carefully. It is very simple. You
> will be able to do it right if you listen carefully. If I give you one
> apple and one apple and one more apple, how many apples will you have?”
>
خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"او تکرار کردآرنو:خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی .اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
>
> Arnav had seen the disappointment on his teacher’s face. He calculated
> again on his fingers. But within him he was also searching for the answer
> that will make the teacher happy. His search for the answer was not for the
> correct one, but the one that will make his teacher happy. This time
> hesitatingly he replied. “Four…..”
>
آرنو که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند .برای همین با تامل پاسخ داد" 4".....
>
> The disappointed stayed on the teacher’s face. She remembered Arnav loves
> Strawberries. She thought maybe he doesn’t like apples and that is making
> him lose focus. This time with exaggerated excitement and twinkling eyes
> she asked, “If I give you one strawberry and one strawberry and one more
> strawberry, they how many will Arnav have?”
>
نومیدی در صورت معلم باقی ماند . به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:آرنو اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟
>
> Seeing the teacher happy, young Arnav calculated on his fingers again.
> There was no pressure on him, but a little on the teacher. She wanted her
> new approach to succeed. With a hesitating smile young Arnav enquired,
> “Three”?
>معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بوداو موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست و آرنو با تامل جواب داد "3"؟
>
> The teacher now had victorious smile. Her approach had succeeded. She
> wanted to congratulate herself. But one last thing remained. Once again she
> asked him, “Now if I give you one apple and one apple and one more apple,
> how many will you have?”
>
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
>
> Promptly Arnav answered, “Four!”
>آرنو فوری جواب داد "4"!
>
> The teacher was aghast. ”How Arnav, How?” she demanded in a little stern
> and irritated voice.
>
>
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطو آرنو چطور؟
> In a voice that was law and hesitating young Arnav replied, “Because I
> already have on apple in my bag”
>آرنو با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم "
>
> Morale of the Story: When someone gives us an answer that is different from
> what we are expecting, not necessarily they are wrong. There maybe an angle
> that we have not understood at all
.
نتیجهء اخلاقی:اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!
|
يه روز يه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و ديگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بريزه رو سرش که شنيد زنگ در خونه رو می زنند. تند و سريع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بينه که حاجی براش توسط يکی از شاگردهاش ميوه فرستاده بوده. دوباره ميره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بينه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بينه اينبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بينه حسن آقا کوره ست. بنابراين با خيال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خيالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بياد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قديمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بينه که حسن آقا با يه بسته شيرينی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه ميافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عريون ميشينه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. مي گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! اين طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفيد می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اينم شيرينی اش که آوردم خدمتتون .....
|
|
سخن روز : امام صادق (ع) کسی که طالب ریاست باشد هلاک می شود |
|
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
|
|
سخن روز : ما نگوییم بد و میل به نا حق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم |
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
-بله، شما چه عقیده ای دارید؟
-من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
-«همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
پاری وجویس ویسل
توی یه پارکی در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند؛یک زن و یک مرد.
دو مجسمه سالهای سال روبروی هم با فاصله ی کم ایستاده بودند.
و توی چشم هم زل زده بودند و می خندیدند.
یه روز صبح زود یه فرشته اومد پشت دو مجسمه و گفت:
از آنجا که شما دو تا مجسمه ی خوب باعث شادی مردم می شدید
من هم بزرگترین آرزوی شما رو که همان زنده بودن و
زندگی کردن مثل انسانهاست رو بر آورده می کنم.
شما ۳۰ دقیقه فرصت دارید تا هر کاری رو که مایلید انجام دهید.
و دو مجسمه را تبدیل به زن و مرد واقعی کرد.
دو مجسمه به هم لبخند زدن و به سمت درختها و بوته هایی
که در نزدیکی آنان بود رفتند.در حالیکه تعدادی
کبوتر پشت بوته ها بود دویدند.
فرشته هر گاه صدای خنده ی دو مجسمه را می شنید لبخندی
از روی رضایت می زد.
بوته ها به آرامی حرکت می کردند و خم می شدند و
صدای شکسته شدن شاخه های کوچک به گوش می رسید.
بعد از ۱۵ دقیقه از پشت بوته ها در حالیکه
نگاهشون نشون می داد که راضی شدند؛آمدند.
فرشته که گیج شده بود گفت:
شما هنوز ۱۵ دقیقه وقت لازم دارید.دوست ندارید ادامه بدهید؟
مجسمه ی مرد نگاه شیطنت آمیزی به زن کرد و گفت:
می خوای یه بار ئیگه انجام بدیم؟
مجسمه ی زن با لبخندی گفت:
باشه.ولی این بار تو کبوتر ها رو نگه دار و من می رینم
رو سرشون!!!!!!!!!!!!
نکته ی اخلاقی:
بنگرید که تلافی کردن تا چه حد در زندگی این نوع دو پا
اثر گذاشته است که تا یه چنان حرکتی پیش می روند.
پس ای قوم حرکتی را نکنید که شخصی را به تلافی بر انگیزید.
چرا که ممکن می باشد روزی روی سرتان بریند.
|
قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است: «هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.» به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد. |
|
امام حسین (ع) : با بخیل رفاقت نکن زیرا او آنچه را که به آن بسیار نیازمند باشی به تو نخواهد داد. |
قطار لیگ برتر به ایستگاه هیجان رسید و این برای طرفداران دوآتشه فوتبال یعنی لحظهشماری برای بازیای بزرگ فصل، بازی كه برنده یا بازندهشدن در آن برای هر دو طرف ماجرا ارزش زیادی دارد، ارزشی كه حتی برخی از دو آتشهها حاضرند پیروزی در لیگ را فدای برد در این مسابقه كنند. باور نمیكنید یكی دو روز قبل از بازی، سری به اطراف استادیوم آزادی بزنید تا در یابید كه دو آتشه بودن در فوتبال یعنی چی؟ و چرا به بعضی از تماشاگران، تیفوسی میگویند.
این مساله البته خاص ایران نیست و در سایر كشورها هم، دربیها یا همان شهر آورد خودمان كه ما سال گذشته كلی در مذمت این واژه نوشتیم اهمیت زیادی برای طرفداران تیمهای مطرح دارد.
پرسپولیس و استقلال چند روز دیگر مقابل هم صفآرایی میكنند تا دربی را برگزار كنند بازی كه اگر باز هم به تساوی كشیده شود، اصلا و ابدا نباید تعجب بكنید. البته طرفداران دوآتشه این دو تیم تهرانی دلشان نمیخواهد به تساوی فكر كنند آنها از ستارههایشان برد میخواهند، فقط برد.
دربی امسال تفاوتهای زیادی با بازیهای گذشته دارد، این بازی از چندین و چند جهت حساسیتهای خاصی خواهد داشت. یكی از چیزهایی كه به جذابیت این بازی كمك میكند، تقابل افشین قطبی و امیر قلعهنویی است، این 2 نفر كه سكان هدایت دو تیم پر طرفدار ایران را به دست گرفتهاند، امسال روبهروی هم قرار میگیرند و هیچ كدام دوست نداردن بازنده این دیدار سرنوشتساز باشند. قلعهنویی پس از كسب چند نتیجه ضعیف، خوب میداد كه برنده این دیدار جایش در بهشت است. او اگر این بازی را ببرد، نهتنها یك جشن برای حسن ختام بدبیاریهایش میگیرد؛ بلكه جواب قاطعانهای به مخالفان حضورش روی نیمكت استقلال میدهد.از طرف دیگر، قطبی هم نمیخواهد بازنده این دیدار باشد، او كه حالا تجربه 2 دربی را پشتسر گذاشته به خوبی با روحیات ایرانیها آشنا شده و میداند كه بردن در این بازی چقدر برای هواداران، مدیرعامل و هیات مدیره باشگاه پرسپولیس مهم است. قطبی امسال نیم فصل اول را ضعیفتر از فصل گذشته آغاز كرده و اصلا دوست ندارد این آغاز ضعیف را با باخت در این مسابقه كامل كند و تصویر خودش را در ذهن هوادارن این تیم مخدوش كند.
او در فصل گذشته پرسپولیس را قهرمان لیگ برتر كرد تا پس از سالها پای این تیم را به رقابتهای آسیایی باز كند. به همین خاطر بود كه هواداران این تیم به او لقب افشین امپراتور را بخشیدند تا نشان دهند كه او را دوست دارند و بالاترین لقب را به او دادهاند، لقبی كه یك جورهایی پرطمطراقتر از لقب علی پروین (سلطان) و امیر قلعهنویی (ژنرال) است.
جدال افشین قطبی و امیر قلعهنویی امسال تماشایی است، اما باید دید این اتفاق در نهایت به سود چه كسی رقم میخورد. ناصر حجازی در سال گذشته شرایطی مثل امیر قلعهنویی داشت، با این تفاوت كه او تا پایان حضورش در استقلال نتوانست به نتیجهای مانند نتیجهای كه شاگردان قلعهنویی برابر استقلال اهواز به دست آوردند، دست بیابد. او در دربی به تقسیم امتیازات بسنده كرد و توانست تا چند هفته حضورش را روی نیمكت استقلال گارانتی كند. قطبی هم در سال گذشته اگرچه از این بازی یك امتیاز گرفت، اما توانست سریال بازیهای بدون باختش را تا آخرین هفته لیگ برتر ادامه دهد. حالا باید دید ژنرال میتواند لشكر امپراتور را تار و مار كند یا این امپراتور است كه ضرب شست به ژنرال نشان میدهد و او و لشكرش را سر جایش مینشاند.
البته جذابیتهای دیگری هم در حاشیه و متن این بازی نهفته است. از یكسو بازگشت علی كریمی حساسیتهای این بازی را بالا برده و از سوی دیگر توانسته جو سكوها را به سود مدیر این باشگاه تغییر دهد، عمر مدیریت فتحاللهزاده اگرچه به دربی كفاف نداد، اما عمر مدیریت مصطفوی یك جورهایی به این بازی بسته است. پرسپولیس اگر بازنده این دیدار شود، شك نكنید كه مصطفوی هم رفتنی است و آوردن علی كریمی به تهران هم دیگر نمیتواند او را نجات دهد و برای مدتی گزینه تغییر او را در ذهن هیات مدیره پاك كند.
با این حال كریمی كه كماكان در تیم ملی علی دایی جایی ندارد، انگیزههای زیادی برای این بازی دارد، او یك پرسپولیسی است كه با بازگشتش به این باشگاه حسابی خودش را پیش تماشاگران این تیم عزیز كرده است.این مهم اگر در كنار درخشش او در بازی مقابل آبیپوشان منجر شود، نام او را در فهرست اسطورههای این باشگاه ثبت میكند.
در آن طرف میدان هم بازیكنان استقلال روحیه خوبی برای بازی دربی دارند، آنها میدانند كه در صورت بردن، میتوانند روی همه اتفاقاتی كه تا به حال افتاده خط بطلان بكشند.
فقط میماند طالبلو كه او هم بهتر از هر كسی میداند درخشش درون دروازه حسابی میتواند روی قضاوت خیلیها در مورد او و تواناییهایش تاثیر بگذارد. رحمتی با بازیهایی كه برای مس انجام داده، ثابت كرده كه استحقاق پوشیدن پیراهن تیم ملی را دارد، ولی طالب لو كسی نیست كه به این راحتی میدان رقابت را واگذار كند، آن هم به دروازهبانی كه سالهای سال با او در تیم استقلال كل رقابت داشته است..
خط میانی پرسپولیس اما نقطه اتكای این تیم است.در این خط پرسپولیس مهرههای خوبی دارد و میتواند روی نفرات اصلی و ذخیره حساب كند، نیكبخت هم در خط حمله، این روزها بازیاش بگیر نگیر دارد، اگر در روز خوب خودش باشد، میتواند حسابی خط دفاع استقلال را اذیت كند. او كه میگویند رفتنش از تیم آبیپوش پایتخت زیر سر قلعهنویی بوده، خیلی دوست دارد كه با شاگردان مربی سابق و بازیكنان باشگاه اسبقش حسابی دست و پنجه نرم كند.از آن طرف مهرههای جوان استقلال و بازیكنانی كه تازه به این تیم پیوستهاند، بدشان نمیآید كه در این بازی خودی نشان بدهند. آنها خوب میدانند برای این كه نامشان تا هفتههای در سكو طنینانداز شود به هنر نمایی در این بازی احتیاج دارند.
هیچ كس حتی طرفداران پر و پا قرص كریم باقری فكر نمیكردند، این بازیكن هر روز بهتر از دیروز ظاهر شود و بتواند در این سن و سال این طوری برای تیم محبوبش بازی كند.
او چه در فصل گذشته و چه امسال آنقدر خوب بازی كرده و روی فرم بوده كه نظر مربیان تیم ملی را هم جلب كرده و آنها هم بدشان نمیآید كه او را در خدمت بگیرند. امیر قلعهنویی علاقهاش را به حضور باقری در تیم ملی كتمان نكرد و پارسال در راه بازگشت از كرمان به تهران (بعد از بازی مس و پرسپولیس) از باقری گلایه كرد كه چرا دعوتش را رد كرده بود. در سوی دیگر میدان هم یك پیرمرد هست كه این روزها حسابی دارد اوج میگیرد، او كه بعد از طالبلو نقش عمدهای در صعود استقلال در بازیهای جام حذفی داشت، این روزها برای استقلال خوب گل میزند، او بازیكن فیكس نیست اما وقتی به میدان میآید تاثیرگذار بازی میكند. فرهاد مجیدی هم برای دربی انگیزههای خاص خودش را دارد.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:
| هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد |
| گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش |
| بنده حلقه به گوش از ننوازى برود |
| لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش |
((تاج و تخت ضحاك پادشاه بيدادگر (با قيام كاوه آهنگر) به دست فريدون واژگون شد. )) (تو نيز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)
وزير شاه از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم (۱) نداشت ، چگونه اختياردار كشور گرديد؟
شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنيدى ، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.
وزير گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟
| همان به كه لشكر به جان پرورى |
| كه سلطان به لشكر كند سرورى |
وزير گفت : دو چيز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آيند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى :
| نكند جور پيشه (۲) سلطانى |
| كه نيايد ز گرگ چوپانى |
| پادشاهى كه طرح ظلم افكند |
| پاى ديوار ملك خويش بكند |
| پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست |
| دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است |
| با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين |
| زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است |
۱- حشم : چاكر و چكران .
۲- جورپيشه : ستمگر.
جک:دختر مگه ديوونه شدي،داشتي خودتو به چيز ميدادي.رز:ولم کن،ميخوام خودمو بکشم.در همين هنگام ته دل جک يه جورايي قيلوله رفت و از رز خوشش اومد،براي همين اونو کشيد و محکم تو بغلش گرفت.رز از اين حرک جک تعجب کرد و اونو هل داد و از بغلش اومد بيرون.
رز:هو پسر پيرسگ،اين چه کاري بود کردي؟جک:ببخشيد،خب من تو رو دوست دارم و عاشقت شدم و ميخوام بگيرمت.رز : يعني چي؟مگه ميشه به اين زودي،در ضمن من نامزد دارم و اگه نامزدم منو با تو ببينه،ميگيره و ارهههه.خلاصه جک ، رز رو از خود کشي منصرف کرد،رز هم ته دلش يه جورايي از جک خوشش اومده بود و به قول يارو گفتني دلش پروانه اي شده بود.جک و رز هر کدومشون به کوپه هاي خودشون رفتند.جک شديدا تو کف رز بود،از اون طرف هم رز ديگه زندگي براش يه معني ديگه اي پيدا کرده بود.خلاصه يه يکي دو ساعتي گذشت و جک رفت بيرون و جلوي کوپه رز واستاد،يه چند دقيقه که واستاد يک دفعه رز هم اومد بيرون و جکو ديد و يه لبخند بهش زد و يکدفعه تو سالن قطار شروع کردند به همديگرو ماچ کردن،انگار نه انگار که اينجا ايرانه و الان اگه کسي ببينتشون چيزشون پاره،خلاصه اينقدر ماچ کردن که حال همه رو به هم زدند(البته بيننده ها)،البته شانسشون گرفت که کسي نديدشون،بعدش اونا رفتند دوباره ته قطار و شروع کردند به دل دادن و قلوه گرفتن.رز:مو خيلي تورو موخوام(به لهجه شيرين مشهدي بخونين!)،ولي نامزدم رو چي کارش کنم.
جک:خب من هم تو رو دوست دارم،ولي حالا چي کار کنيم،من ميگم بيا با هم از اين قطار بپريم پايين و بريم دنبال سرنوشتمون.رز:نميدونم والا.بعدش هم شروع کردند به تف کردن به بيرون از قطار،يعني يه جورايي مسابقه اينکه کي بيشتر تفشو ميتونه پرت کنه،بعدش جک گفت:راستي يه چيز توپ برات اوردم تا ببيني؟رز:چي؟بعد جک اون دفتر نقاشيشو دراورد و داد تا رز ببينه.رز:واي چه نقاشيهاي خوشگلي،چه زنهاي لخت باحالي،راستي ميشه نقاشي من رو هم بکشي.جک:آره،ولي من فقط بلدم زنها رو به صورت لخت بکشم،يعني تو هم بايد لخت بشي تا بکشمت.رز:باشه،اشکالي نداره،حالا کجا بريم تا نقاشيمو بکشي.(اينجا بود که خوب بودن رز برملا شد)جک:يه کوپه خالي هست که کسي نيست و بهترين جا اونجاس،کسي هم نمياد.جک و رز به اون کوپه خالي رفتند،و رز در عرض سيم ثانيه همه لباساشو در آورد و جک شروع کرد به کشيدن رز.که باز دوباره خوبي کامل و شايد يه چيزي اون طرف تر رز بر همگان عيان تر شد)جک:باشه،پس منو بگير که اومدم.خلاصه در اينجا بود که جک و رز شروع کردند به عمل کارهاي پشت صحنه.ببخشيد که نميتونم تمام وقايع اتفاقيه رو تعريف کنم،آخه قرار نيست فيلم غيراخلاقي بشه.خلاصه بعد کم کم شيشه کوپه شروع کرد به عرق کردن و بعد رز از شدت درد دستشو محکم زد تو شيشه،به طوري که رد دستش افتاد رو شيشه عرق کرده.بعد از اينکه حسابي روي اون نقاشي کار کردند،اومدند بيرون و رفتند دوباره ته قطار و شروع کردند به لب گرفتن.در همين هنگام،قطاري که اشتباها به روي خط قطار تايتانيک(همين قطاري که جک و رز داره)افتاده بود،با سرعت تمام با هم برخورد کردند و جک و رز بر اثر شدت ضربه از اين ور قطار افتادند پايين و جان به جان آفرين تسليم کردند،در ضمن يک عالمه آدم ديگه هم مردند.بعد ها جيمز کامرون بر اساس اين ماجرا،فيلم کشتي تايتانيک را ساخت،البته نميدونم چرا قطار تايتانيک نساخت و اين گونه بود که غلام( جک) و سکينه(رز)به دو عاشق و جوان ناکام تبديل شدند و در يادها يادگاري گشتند
| هر انسانى پاکیزگى را دوست دارد و بى اختیار مجذوب پاکیزگى و آراستگى مى شود و سعى مى کند خود را پاکیزه و آراسته نگه دارد. اسلام بر این موضوع بسیار سفارش کرده و پیامبر اسلام (ص) مى فرمایند: پاکیزگى جزء دین است. و حضرت رضا (ع) پاکیزگى را از خوبترین اخلاق پیامبران الهى مى شمرند.. مخصوصاً زن و شوهر باید براى یکدیگر پاکیزه و آراسته باشند و در منزل سر و وضع نامرتب نداشته باشند که در این صورت از مهر همسر کاسته مى شود. رسول خدا (ص) خطاب به مردان سفارش کرده اند که: «شما باید خود را براى همسرتان مرتب و آراسته و آماده گردانید همانطور که دوست دارید او خود را بیاراید و براى شما مهیا و آراسته باشد.» لباس مایه آراستگى و جمال انسان است و زن و مرد باید در منزل هم از لباسهاى آراسته استفاده کنند و از ژولیدگى بپرهیزند. ارزش خوشرویى پیامبر گرامى اسلام مى فرمایند: با مؤمنین و مردم _ مخصوصاً اهل خانه، همسر و فرزندان _ با چهره گشاده و روى باز دیدار کن. که روى خوش و چهره باز موجب جذب دلها و افزونى محبتها مى گردد. چهره گشاده، شادى و نشاط مى آورد و کدورت و کینه را از دلها مى برد. شخص پیامبر (ص) همیشه متبسم بودند و وقتى با کسى صحبت مى کردند در بین سخن تبسم مى کردند |
|
Two old gentlemen lived in a quiet street in Paris. They were friends and neighbours, and they often went for walks together in the streets when the weather was fine. Last Saturday they went for a walk at the side of the river. The sun shone, the weather was warm, there were a lot of flowers everywhere, and there were boats on the water. The two men walked happily for half an hour, and then one of them said to the other, 'That's a very beautiful girl.' 'Where can you see a beautiful girl?' said the other. 'I can't see one anywhere. I can see two young men. They are walking towards us.' The girl's walking behind us,' said the first man quietly. 'But how can you see her then?' asked his friend. The first man smiled and said, 'I can't see her, but I can see the young men's eyes.' دو پيرمرد با شخصيت در يك خيابان آرام در پاريس زندگي ميكردند. آنها دوست و همسايه بودند، و اغلب در روزهايي كه هوا خوب بود براي پيادهروي به خيابان ميرفتند.
شنبهي گذشته براي پيادهروي به كنار رودخانه رفتند. خورشيد ميدرخشيد، هوا گرم بود، تعداد زيادي گل در اطراف روييده بود، و قايقهايي كه در آب بودند.
دو مرد با خوشحالي يك ساعت و نيم قدم زدند، و در آن هنگام يكي از آنها به ديگري گفت، چه دختر زيبايي.
اون يكي گفت: دختر زيبا كجاست كه مي توني ببينيش؟ من نميتونم ببينمش. فقط دو تا مرد جوان را دارم ميبينم كه روبري ما در حال قدم زدن هستند.
مرد اولي به آرومي گفت: دختر داره پشت ما راه مياد
دوستش گفت: پس چگونه ميتوني اونو ببيني
مرد اولي لبخند زد و گفت: من اونو (دخترو) نميتونم ببينم، اما چشماي آن دو مرد جوان رو كه ميتونم ببينم.
|


