
باقی در ادامه مطالب
ادامه مطلب...
| |||
|
بازی بزرگان بیشتر اوقات دست تقدیر مشخص كرده كه غولها در فیلم یار و یاور هم باشند یا اینكه رو در روی هم بایستند و برای هم شاخ و شانه بكشند. محض نمونه، به این 6 زوج برتر بازیگری كه برایتان تدارك دیدهایم، نگاهی بیندازیم.
استیو مك كوئین/ پل نیومن آسمانخراش جهنمی(1974)
جالب اینكه این 2 اسطوره مو مجعد و چشم آبی بازیگری دراولین بازیهایشان هر دو در " كسی آن بالا مرا دوست دارد" (1956) ظاهر شده اند؛ هر چند كه نیومن اصلا با این نقش به عالم سینما معرفی میشود و مك كوئین همیشه تلخ هم نقشی بسیار كوتاه در این فیلم رابرت وایز دارد. به هر حال روزگار میگذرد تا نوبت به "بوچ كسیدی و ساندس كید" (1969) جورج روی هیل میرسد. مك كوئین اولین انتخاب برای نقش ساندس كید بود و قرار بود در مقابل پل نیومن بازی كند اما مك كوئین اصرار میكند كه نام او در كنار نام نیومن توی پوستر و بالاتر از عنوان فیلم قرار بگیرد؛ طوری كه هیچ كدام نسبت به دیگری برتری نداشته باشند. به هر حال با بهانهها و بدبینیهای همیشگی استیو مك كوئین، این رویایی اتفاق نیفتاد و در عوض، رابرت ردفورد جوان و تازه كار به پیشنهاد شخص نیومن، نقش ساندیس را جاودانه كرد. اما درست 5 سال بعد بالاخره مك كوئین روی "آسمانخراش جهنمی" بدقلقی اش را كنار میگذارد و با پل نیومن همبازی میشود و دیگر به طراحی پوستر و اینكه نامش در سمت چپ بیاید یا راست، گیر سه پیچ نمیدهد؛ همین فیلمی كه همزمان با مرگ نیومن از شبكه 3 پخش شد. داستینهافمن/ رابرت دنیرو سگ را بجنبان (1997) / خفتگان (1996)
در " سگ را بجنبان" هافمن و دنیرو به ترتیب نقشهای استنلی ماتس –تهیه كنندههالیوود- و كنراد برین –حل و فصل كننده رسواییهای چهرههای سیاسی- ظاهر میشوند كه در قالب زوج با نمكی مسئولیت خطیری پیش روی دارند. چیزی به انتخابات نمانده و این دو باید سرپوشی برای رسوایی اخلاقی رییس جمهور وقت آمریكا پیدا كنند. چهره هافمن با آن عینكش و لبخند منحصر به فرد دنیرو را در نظر بگیرید تا متوجه بشوید كه با فیلمی مفرح و كمدی رو به رو هستید و این ماجرا كاملا برعكس همبازی شدن این دو تریلی به نام "خفتگان" است. این را فقط باید مدنظر داشته باشید كه كارگردان هر 2 فیلم، برای لوینسن است. دنیرو و هافمن به ترتیب در نقش پدر عروس خانم و پدر آقای داماد در كمدی " ملاقات با خانواده فاكر" ( 2004) هم با یكدیگر همبازی شده اند.
گری كوپر/ برت لنكستر وراكروز (1954)
اصلا از اول ساخت وسترن پر اهمیت رابرت آلدریچ، یك جور مصالحه در كار بوده است. لنكستر به خاطر اینكه خودش جزو تیم تهیه كنندگی بوده، با رضایت كامل حاضر شده كه اسم كوپر در اول تیتراژ و پوسترهای فیلم بخورد چون شك نداشته كه اسم او پولساز تر است و حدسش هم كاملا درست بود. او باز هم پیش خودش ازاین جور محاسبهها میكند تا مبادا ضرر كند. یكی از تاریخی ترین دوئلهای تاریخ سینما را همین كوپر و لنكستر در پایان این فیلم كه آن به نوعی اولین وسترن اسپاگتی – وسترنهای ایتالیایی مثل "به خاطر یك مشت دلار" و ...- تاریخ سینما میدانند، انجام میدهند. مارلون براندو / رابرت دنیرو
امتیاز (2001)
بازی در فیلم "امتیاز"، آخرین نقش آفرینی تمام و كمال مارلون براندو – اسطوره افسانه ای بازیگری- بود كه اولین همبازی شدن او با دنیرو هم به شمار میرفت. در امتیاز، این 2 نقش 2 یار و یاور را در اجرای نقشه یك سرقت بازی میكنند. جالب این است كه كه این دو معتقد بودند كه فیلمنامه ای كه كارگردان فیلم – فرانك آز- برای ساخت در دست داشته ، ضعیف بوده و در نتیجه، بیشتر دیالوگهایی كه این دو در صحنههای مشترك شان به زبان میآورند، فی البداهه بوده. براندو و دنیرو رابطه خوبی سر صحنه داشته اند و معروف است كه براندو شوخیهای درست و درمانی با دنیرو میكرده. آلن دلون/ توشیرو میفوه
آفتاب سرخ (1971) دار و دسته گاچ كینگ (دلون) شمشیر اهدایی به رییس جمهور آمریكا را دزدیده اند و حالا دست روزگار سرنوشت را طوری رقم زده كه لینك استوارت (چالرز برانسون) كه خودش هم راهزن است و از گاچ رودست خورده و نیز كورودا جوبی (میفونه) باید با همكاری هم – و هر كدام به دلیلی كه برای خودشان مهم است- شمشیر را پس بگیرند. تقابل جالب بازیگر بزرگ فرانسوی، یعنی دلون با توشیرو میفونه ژاپنی صحنههای جالبی پدید میآورد؛ در این وسط، گوشه و كنایههای لینك استوارت به سامورایی فیلم را هم نباید نشنیده گذاشت؛ حتی اگر دوبلورهایمان دیالوگی شبیه به این را در دهانش گذاشته باشند؛ "جون من اون دامن رو از پات دربیار، واسه ما افت داره !"، تازه گذشته از بازی دلون در مقابل میفونه، جالب است كه یكی از اعضای "هفت سامورایی" –میفونه- با یكی از "هفت دلاور" –دلون- دركنار هم قرار گرفته اند. كرك داگلاس/ آنتونی كوئین شور زندگی (1956) كرك داگلاس موهایش را كوتاه و رنگ كرده و چنان در قالب ونسان ونگوگ –نقاش بزرگ هلندی- فرو رفته كه سر صحنه فیلم برداری در همان دهكده محل زندگی ونگوگ، اهالی ده شك نداشتندكه ونگوگ افسانه ای خودشان برگشته است. آنتونی كوئین نقش مقابل كرك داگلاس را در این فیلم بازی میكند و آن نقش هم شخصیتی به جز پل گوگن- دیگر نقاش بزرگ تاریخ هنر- نیست كه از كشمكشهای این زوج هنری همه با خبرند. كوئین برای حضور 12 دقیقه ای خودش در این فیلم، برنده جایزه اسكار بهترین بازیگر نقش دوم مرد شد و همین نكته نشان میدهد كه داگلاس و كوئین به خوبی توانستهاند بگومگوهای این دو نقاش و گوش بریدن ونگوگ را به خوبی روی پرده سینما زنده كنند. | |||
تیزهوشی مسعود کیمیایی جزء ویژگی های منحصر به فرد اوست که در کنار دیگر وپژگیهای این کارگردان جلوه گری بیشتری دارد . پیش بینی او از شرایط روز جامعه و رفلکس زودهنگامش نسبت به اتفاقاتی که در آینده رقم خواهد خورد نشانه ایی از همین تیز هوشی است که جلوه بارزآن ساخت فیلم «سفر سنگ» بود. او در دوره ایی دیگر از زندگی کاریش باز هم وجهی دیگر از این تیز هوشی اش را آشکار کرد و پیش از آنکه جامعه به باوری دوباره از جوانان برسد ، کیمایی چهره تازه ای از قهرمان جدیدش رو کرد. قهرمانانی که دیگر آدم های میانسال دهه های گذشته نبودند . او سال ۷۴ ، یعنی دو سال قبل از واقعه دوم خرداد و ایجاد موج جوانگرایی در جامعه شمایل قهرمانش را تغییر داد و جوانانی از نسل آن دروه قهرمانان فیلم های «ضیافت» و «سلطان» شدند وبی شک ورود این نسل تازه در فیلم های کیمیایی زمینه ایی بود برای آنکه در سال های بعد او «پولاد» ش را که در آن سال ها نوجوانی ۱۶، ۱۷ ساله بود به قهرمان اول فیلم هایش بدل کند. کیمایی آرام آرام قهرمان آینده اش را وارد دنیای فیلم هایش داد و او را خیلی بطئی از حاشیه به متن آورد. حضور کوتاه او در فیلم ناموفق «تجارت» بعد ها با قرار گرفتن در کنار قهرمانانی چون «سلطان» و «امیرعلی» به تدریج تصویر قهرمان آینده کیمیایی را شکل داد. این روند منطقی که کیمیایی پدر برای پولاد درنظر گرفته بود در «سربازهای جمعه» به نقطه ماقبل آخر رسید ، یعنی همان جایی که پس از آن می بایست او برگ برنده ایی که سال ها روی آن کار کرده بود را رو می کرد. همان گمشده ایی که کیمایی پس از بهروز وثوقی در به در در پی یافتنش بود، هرچند در برهه ای با حضورعرب نیا و فروتن گفته شد که او آن حلقه مفقوده را یافته ، اما همکاری او با اولی دوام چندانی نیافت و دومی نیز در دو همکاری آخرش با کیمیایی مجالی برای ارائه خود پیدا نکرده بود و همین موجب شد تا همگان در انتظار قهرمان جدید کیمیایی باشند و«حکم» پایان این انتظار بود.
پولاد در هیبت آدمکشی حرفه ای آنچنان در قالب نقش نشسته بود که توانست در برابر درخشش بازیگرانی مثل عزت اله انتظامی ، لیلا حاتمی وخسرو شکیبایی درخشش دیگری داشته باشد . گویی در جایی که همگان به تحسین پولاد در اجرای این نقش پرداختند. کیمایی نفسی راحت از اعماق وجود کشید. سرمایه گذاری او نتیجه داده او حالا از بابت داشتن قهرمانی با ویژگی های مورد نظرش خیالش راحت شد و بر همین اساس است که با خیالی آسوده نقش جوان اول «رییس» را به می سپارد و اعلام می کند که در صورت ساخت «شریک» این پولاد است که نقش اول فیلمش را ایفا می کند. او حالا به پاس تیز هوشی کیمیایی بزرگ تبدیل به بازیگری شده با امضای مستقل ازپدر ، که تداوم آن فقط با انتخاب های صحیح حاصل می شود. تا به این جا مخاطبان چهره او را در آثار دیگری چون «صحنه جرم ورود ممنوع» ومجموعه« مرگ تدریجی یک رویا» که پدرش کارگردان آن ها نبوده دیده است. ایفای نقش آراس مشرقی در مجموعه جیرانی او را به چهره ای شناخته شده در نزد عامه مخاطبان تبدیل کرده است.. بی شک دست پیدا کردن به مخاطب عام از طریق رسانه تلویزیون هدفی است که پولاد آن مد نظر خود قرار داده و شاید در پی اتخاذ این سیاست است که بازی در مجموعه مناسبتی «خونمردگی» را می پذیرد. مجموعه ای که بی شک به خاطر پخش شبانه اش مخاطبان زیادی را جذب خود خواهد کرد .
● لیلا حاتمی/ خارج از سایه پدر
هیچگاه زیر سایه پدر قرار نداشت و زمانی اولین حضور حرفه ایی اش را در سینما تجربه کرد که علی حاتمی روزهای آخر زندگی اش را در بستر بیماری طی می کرد ودرست در نیمه های تولید«لیلا» بود که پدرش ازدنیا رفت. البته او پیش از آن تجربه های کوتاهی با علی حاتمی داشت که شاخص ترین آن نقشی بود که در دلشدگان ایفا کرد . اما «لیلا» آ غازی بود برای دوران حرفه ای لیلا حاتمی. شروعی رویایی ، با یک شاه نقش که او از آن نهایت استفاده را برد و توانست موقعیتش را به عنوان یک بازیگر حرفه ایی در سینما تثبیت کند. چهره آرام و لحن صدای او موجب شد تا نقش های از جنس «لیلا» در ادامه به او پیشنهاد شود، اما او در میان انبوه پیشنهادهایش بازی در نقش «شیدا» را پذیرفت. اما حاتمی در ادامه راه در تلاش بود تا شمایلی که از او در اذهان نقش بسته را بشکند و بر همین اساس بود که نقش زنی خیابانی را در فیلم «آب و آتش» جیرانی پذیرفت و با اجرای صحیح این نقش توانست از قالب همیشگی خود خارج شود.
این فیلم اگر برای سازنده اش و یا پرویز پرستویی امتیازی نداشت ، اما برای حاتمی یک اتفاق تازه بود که برایش تندیس پنجمین جشن سینمای ایران را هم به ارمغان آورد. ایفای نقش مادر پسر بچهای ده،دوازده ساله در فیلم «مربای شیرین» مرضیه برومند تلاش دیگری بود از او تا بار دیگر خود را در نقشی تازه محک بزند. او در حالی بازی در این نقش را پذیرفت که کمتر بازیگر همسن و سال او حاضر می شد در آن شرایط نقش یک مادر را ایفا کند.«سالاد فصل»و«حکم» دیگر نقش های متفاوت کارنامه لیلا حاتمی هستند که او به مانند اکثر کارهایش به درستی از ایفای آن ها بر آمد. او طی سال ها فعالیت خود در عرصه بازیگری تجربیات دیگری چون « شاعر زباله ها »،«سیمای زنی در دوردست» ،« ارتفاع پست» ، «ایستگاه متروک» و... دارد ، فیلم هایی که هرچند شمای آشنای لیلا حاتمی را در ذهن مخاطب ترسیم می کرد ، اما در اکثر این آثار حاتمی با دریافت درست از نقش ها توانست وجه ای تازه به کاراکترهایش جلوه گر کند. او اخیرا تجربه ای نو در فیلم «بی پولی» داشته که باید تا جشنواره فجر در انتظار ماحصل کار او بنشینیم.
● گلشیفته و شقایق فراهانی / خواهران غریب
خواهران فراهانی، صرفنظر از مقوله کوچکتر بزرگتری، در بازیگری هم مسیرهای متفاوتی را پیمودهاند. شقایق، در تئاتر بازیگر نسبتا خوبی نشان داده، مثلا در نمایشی که به کارگردانی پدرش بهزاد فراهانی و برداشتی آزاد از داش آکل صادق هدایت بود، بازی خوبی از خود به نمایش گذاشت. در سینما هم، در فیلمی چون «چتری برای دو نفر» بازی متفاوت و پیچیدهای را از او شاهد بودیم، اما به هر حال، «طوطیا» یا «عشق کافی نیست» و امثال آنها چندان اعتباری برای بازیگرش به ارمغان نمیآورند.
اما حقیقت این است که سینما سنگ محک دیگری برای گلشیفته بوده است. از اولین فیلم عمرش، درخت گلابی، به راحتی میشد بارقههای استعداد را در بازی عجیب اما ملموس و طبیعیاش دید. اما به رغم همه واکنشهای مثبت، هنوز میشد نگران بود.
نگران استعداد کودک و نوجوانی که ظهور میکند اما با بلوغ و بزرگسالی دیگر نشانی از آن باقی نمیماند. اما گلشیفته متفاوت بود. پس از چند سال غیبت شاهد بازگشت دوباره او بودیم. دورهای که «بوتیک» سرآغاز موفق آن محسوب میشد. طبیعی بود که سینمای ایران قدم این چهره مستعد و جدید را مبارک بشمارد و از آن به بعد سیل پیشنهادها بود که به سوی او سرازیر میشد. تقریباً هر فیلم یا سریالی که دختری جوان را محور قرار داده بود او را میخواست.
اما از بین همه آنها، «میم مثل مادر»، «اشک سرما» و «سنتوری» آثار مهمتری هستند. «م مثل مادر» قرار است اثری باشد در ستایش جایگاه مادر، اما اینکه هست یا نیست ربطی به تلاش مستقل گلشیفته برای ترسیم پرتره درد کشیده مادر ایرانی ندارد. او امضای خود را پای اثر میگذارد. یا در «اشک سرما»، او دختریست ساده، چوپانی در میان برف و کوه و توطئه و مرگ که لطافت و معصومیتش قربانی خشونت بیرحم جنگ میشود. «سنتوری» هم جلوه متفاوتیست از چهره تیپیکال دختر شهری متوسط که در ضمن همسر یک هنرمند هم هست.
«تفاوت جنس بازی او در دوران عاشقی و بعد آن دعواهای وحشتناک خیرهکننده است. گویی بازیگر مورد علاقه ما، فیلم به فیلم، همزمان با بالا رفتن سن، پختهتر شده و غریزه شگفتانگیزش را با تجربه و تکنیک آمیخته است. حالا هم، با دیکاپریو و راسل کرو همبازی شده و اسطورهای چون ریدلی اسکات هدایش کرده که اگر تداوم داشته باشد و بتواند با تسلط بر آن زبان و فرهنگ، خود را با شرایط سینمای فوق حرفهای هالیوود وفق دهد قطعا شایسته اسکار خواهد بود. بالاخره کمتر از شهره آغداشلو که نیست، هست؟
● میلکا و مهراوه شریفینیا / خواهران قریب
▪ حکایت مهراوه و ملیکا مثل شقایق و گلشیفته است. البته مهم نیست کی به کی برتری دارد، به هر حال هر کسی راه خودش را میرود اما انتخابهای درست مبتنی بر استعداد و علاقه هم جایگاه خودش را دارد. ملیکا شاید چندان علاقهای به بازیگری نداشته باشد چون مهمترین نقش سینماییاش به «مهمان مامان» (۱۳۸۲) بازمیگردد اما مهراوه که او را با نقش کوتاهش در «زیر پوست شهر» میشناختیم به یکباره با «ساعت شنی» و «روز حسرت» جلوههایی دیگر از قدرت بازیگریاش را نشانمان داد؛ نقشهای پررنگ و پیچیدهای که اجرایشان از عهده هر کسی برنمیآید. البته شاید همه نقش زن درگیر ایستاد را با پانتهآ بهرام به یاد بیاورند. چنانکه، مرد معتاد هم متبادر با نام بهروز وثوقیست، اما دقیقاً همینجاست که ارزش کار بهرام رادان و مهراوه شریفینیا معلوم میشود. اینکه از اسطورهها عبور کنی و بتوانی نامت را به کمک استعداد و تلاش و شاید عشق به هنرت در حافظه شلوغ و سلبی مخاطب، ثبت کنی. نکته دیگر گریز از کلیشههاست تکرار در نقش زن عبوس و بداخلاق که مشکلاتی عموماً غیرعادی دارد او را تهدید میکند. مهراوه نباید، ترانه همیشه ۱۵ ساله باقی بماند.
● باران کوثری / از تبار بانوی اردیبهشت
باران کوثری، قطعاً نمونه موفق off � spring هاست. کسی که خودش را ازسایه مادرش فراتر برد و مستقلاً جایگاه ویژهاش را در سینمای ایران بهدست آورد. شاید تماشاگران «روسری آبی» فکرش را هم نمیکردند که دختر کوچولوی شیطان فیلم، روزی به یکی از امیدهای این سینما تبدیل شود. حتی «زیر پوست شهر، هم نشان چندانی از آن «امید» و این «آینده» نداشت. اما «رقص در غبار» و پیآیندهای دیگر، اذعان سینمادوستان را متوجه استعدادی نوظهور کرد. در این میان، «خون بازی»، «روز سوم» و مجموعه تلویزیونی «صاحبدلان» نقاط اوج کارنامه باران هستند. اولی، تبدیل شده به آزمون بازیگری برای هنرمندی که میخواهد خود را ثابت کند و البته نقشهای خاصی همیشه جواب میدهد. معتاد، عقبمانده، بیمار و.... همیشه بستری برای ظهور قدرت بازیگری بودهاند و باران هم در «خون بازی» قدر این فرصت را میداند. «روز سوم» هم چالشی دریغانگیز در نقشی دشوار است. بهره درست و حرفهای از صدا و بدن و چهره، در عین محدودیتهای فیزیکی، یکی از اوجهای کارنامه باران را رقم میزند. اما و فقط یک نکته: پیشتر، از انتخاب درست گفتیم. انعطافپذیری هم یکیدیگر از رازهای بازیگران بزرگ است. فرار از نقشهای تکراری و تلاش برای دستیابی به افقهای نو. بازی در «توفیق اجباری»ها قطعاً ثمره چندانی برای یک عاشق نخواهد داشت.
● پگاه آهنگرانی / همچنان با کفشهای کتانی
برای بودن و ماندن در هنر � صنعت � رسانه بیرحیمی چون سینما، فرزند سینماگر بودن یک امتیاز برای شروع است اما «ماندن» و «اثبات» بستگی تمام به شایستگیهای هنرمند دارد. «دختری با کفشهای کتانی» شروعی رویایی برای پگاه آهنگرانی بود. بودن میان حرفهایها و استخوان خردکردههای بازیگری و فیلمی که حول تو میچرخد. شاید بتوان گفت او بود که دوره جدیدی از حضور دختران نوجوان و جوان در سینمای ایران را آغاز کرد. اما حضور پگاه تا «زندان زنان» چند سالی به تعویق افتاد. این فیلم، اما بیشتر متعلق به رویا نونهالی و رویا تیموریان بود تا او. هر چند میشد تلاشش را برای درآوردن نقش به عینه دید و این دقیقاً رمز بازیگران بزرگ است. کسی نباید این «تلاش» و مرارت را ببیند، و این نقش و فقط نقش است که باید دید و ثبت شود. پگاه چندان پرکار نیست و نمیتوان با یکی دو نقش، قضاوت درستی درباره جایگاهش در بازیگری داشت. حتی «سه زن» هم نمیتواند معیار نهایی باشد. شاید، باید همچنان منتظر بمانیم.
● میلاد صدرعاملی / گریز به بازیگری
از میان معدود فرزندان سینماگران سینمای ایران، آنانی که به مقولهای غیر از بازیگری پرداختهاند کم نیستند، راما قویدل، بهمن کیارستمی، سمیرا و حنا مخملباف و ... . اما میلاد صدرعاملی با آنها یک تفاوت کوچک دارد. میل به بازیگری و تجربهاش حتی برای یک بار. «من، ترانه ۱۵ سال دارم» اولین و آخرین تجربه بازیگری او بود و گویا سنگ محکی که راه آینده را به او نشان داد. ساخت چند مستند و آمادگی برای ورود به سینمای کوتاه و بعد حرفهای، مسیری است که میلاد برای حضور در سینمای ایران برگزیده است. راهی که قطعاً روشنتر از بازیگری معمولی بودن است.
● رضا داودنژاد / به دنبال پدر
دقیقاً نمیتوان جایگاه رضا داودنژاد را در این سینما مشخص کرد. بازیگر، دستیار کارگردان و برنامهریز! سرمایهگذار! تهیهکننده، مشاور! و یا مجموعهای از همه اینها، شبیه به نقشی که محمدرضا شریفینیا ایفا میکند!
استقلال، واژه شریفیست. همانی که نیکلاس کیج برای رسیدن به آن، حتی نامش را عوض کرد که زیر دین عمویش، فورد کوپولای کبیر نباشد و یا آنجلینا جولی که مدتهاست از پدرش جان وویت جلو زده. همراه پدر بودن و از نفوذ و تاثیر او برای پیشرفت در مسیر حرفه زندگی اصولا چیز بدی نیست. اما در عین حال تلاش موازی برای ساخت دنیای شخصی و استقلال هنری هم ارجمند است. خطاب این سطور، به همه off-spring هاست.
اعتقاد چندان به شانس و اقبال ندارم. اگر آنها دارای دارای جایگاه و اعتبار در این سینما هستند مرهون استعداد و کوشش خودشان است. حکایت پدر و مادریست که فرزندشان را به ۷سالگی میرسانند و بعد دستشان را میگیرند و میبرندشان دم مدرسه. از آنجا به بعد خود آن بچه است که سرنوشتش را رقم میزند. شاگرد تنبل داریم و شاگرد زرنگ و یادمان باشد فرزند آلبرت اینشتین اصلاً نابغه نبود.
فیلم جدید ایستوود با نام «بچه عوضی» یك درام دهه بیستی است كه قصهاش را از یك ماجرای واقعی گرفته است. قصه فیلم درباره زنی (با بازی آنجلینا جولی) است كه در جستوجوی پسر گمشدهاش است و وقتی او را پیدا میكند حس میكند او پسرش نیست. این مسئله او را با نیروی پلیس و یك قاتل زنجیرهای كودكان درگیر میكند و پرده از یك فساد گسترده برمیدارد. | |||
ادامه مطلب...

اینم گزارش تصویری از اخراجی های 2 با گارگردانی مسعود ده نمکی و اضافه شدن حسام نواب صفوی و جواد رضویان و شیلا خداداد و...... عکسها در ادامه
ادامه مطلب...
طراحی و حال و هواشون هم خیلی ساده تر از همتایان آمریكایی و اروپایی شونه. به هر حال اروپایی ها پشتوانه ای مثل مكتب زاگرب رو دارند كه یك مشت جوان انیماتور برای رو كم كنی والت دیزنی راه انداختند و عامدانه از هر چه دیزنی انجام می داد دوری كردند و كلی حرف و فكر رو در قالب انیمیشن درآوردند. یكی از نتایج ش برای بچه ها هم همین كارتون پروفسور بالتازار بود. برای همین اگه حالا كه كمی بزرگ تر شدیم، دوباره نگاهی به اون ها بندازیم، حرف های تازه تری از اون ها دستگیرمون می شه. حرف هایی كه توی دوران معصومیت كودكی، جا مونده بودند.
باقی در ادامه مطالب
ادامه مطلب...
با سلام
در ابطه با بانوان بازيگر ايراني حرف هاي زياد ي گفته شده آيا به نظر شما اين يك
سياست نيست؟
چرا هنرمندان موفق آقا را دعوت نكردند ؟
قسمت هاي از فيلم هاي كه در سينماي هالوود بازي كردند
ادامه مطلب...
| .:: هنرمندان سرایل ترانه مادری ::. | |||||||||||||||||||
|
عكس، بيوگرافي كوتاه و گفتگو با هنرمندان سريال موفق ترانه مادري
| |||||||||||||||||||
تیتراژش كه می اومد، وول خوردن شروع می شد، وول خوردن سؤال ها توی سرمو می گم. سؤال های عجیب و غریبی كه بی ربط به فضای اجق وجق چوبین نبود. هیچ وقت نفهمیدم كه چوبین چه جور جانوری بود. اگر حیوون بود، پس چرا مادرش آدم بود و اگر آدم بود، پس چرا قیافه ش اون شكلی بود: تركیبی از تا دو تا چشم گنده، یك خرمن مو، دو تا دست و دو تا پای قلمبه؟ همین مشكل رو كمابیش برای برونكا هم داشتم؛ هویت اونو هیچ وقت نفهمیدم. دماغش شبیه دماغ باربارا استرایسند بود و چشم هایش مثل جك نیكلسون، ولی در مجموع، شبیه هیچ جانور قابل تصوری نبود(یک خفاش بزرگ). همیشه خدا روی اعصاب آدم رژه می رفت. اون راهروی رنگارنگی كه جلوی مخفیگاه برونكا بود چرا اون قدر پیچ تو پیچ بود؟ خود برونكا با اون هیكل زمختش چه جوری از اون راهرو رد می شد؟ چرا رنگ اون قورباغه قرمز بود و بچه ا ش توی دهنش زندگی می كرد؟ چرا چوبین عاشق پروانه شده بود و اون دختره كه چوبین پیش شون زندگی می كرد، رقیب عشقی پروانه بود، اون هم از نوع خارق ا لعاده و نایابش؟ چرا قیافه خرسه، اون قدر دپرس بود و فقط گل می خورد؟ چرا پیپ پیرمرده مثل پیپ عموی بلفی، كنار دهنش چسبیده بود و نمی افتاد؟ چرا هر وقت اتفاق بدی می افتاد، اون جغد بیچاره از بالای درخت می افتاد پایین؟ یعنی چیز یش نمی شد؟ یعنی توی اون جنگل به اون گندگی، هیچ آدم دیگه ای غیر از پیرمرده و دختره زندگی نمی كردند؟ حالا فرض كنیم كه جوابش »نه « باشه، خب پس چرا توی 26 قسمت، یك آدم هم به عنوان میهمان یا رهگذر از توی جنگل رد نشد؟ چرا پیرمرده و دختره نمی تونستند با حیوون ها حرف بزنند. ولی چوبین كه مثلا از یك سیاره دیگه اومده بود میتونست با همه حرف بزنه؟ شاید الان خیلی هاش رو بتونیم با این قضیه كه احتمالا »چوبین یك سوپرمنِ آپدیت شده به سبك انیمیشن های ژاپنی بوده «، توجیه كنم.
نغمه سرخ پوستى... یك چشمه با آب سرد و زلال... هواى سبك... كوه، جنگل، خورشید...دارم به این ها فكر مى كنم. دوست دارم نقاشى كنم. دوست دارم با رنگ ها بازى كنم. دلم هیچ كسى را نمى خواهد. رد پاها را آرام آرام با رنگى سبز مثل یك راه قدیمی در میان جنگل پاك مى كنم و تنهاى تنها به درون تصویر مى دوم. به درخت هایى كه مى كشم، نگاه مى كنم و مى دانم روى هر یك از آن ها یك سنجاب مثل مونگار داره زندگى مى كه و با صدای مونگا مونگا از این درخت به اون یكی می پرد. شاید چند درخت اون طرف تر هم لانه مارجی پیر و مارمولك اش باشد.
دلم می خواهد درخت هایی را بكشم كه بلفی و لی لی بیت و باقی آدم كوچولوها لابه لایشان زندگی می كردند. حتما لابه لای درخت ها جایی می ذارم كه آدم كوچولوها بتونند خونه درست كنند.دهكده شون باید اون قدر فضای خالی بین درخت ها و اون قدر سوراخ سمبه داشته باشد كه بلفی و لی لی بیت و ناپو و چونا و ماكی و بقیه بتونند بازی كنند. هیچ چیزی به اندازه بازی كردن و شادی و سرزندگی این بچه ها برایم جالب نبود. برگ هم می خوام، زیاد. برای بچه ها این برگ ها همه چیزی می تونه بشه، از سورتمه روی برف تا معدن آب شبنم ها. یك كوه هم می خوام كه بابای لی لی بیت، اون جا بتونه تونل بكنه. یك كلبه دورافتاده هم باید بكشم و اون جا رو خونه جادوگر پیر و عجیب و غریب بكنم تا بتونم در بزنم و برم كنار پیرمرد بنشینم و با هم یكى از اون معجون هاى ناشناخته را بخوریم... كودكی من با همین ها سپری شده. حالا چه اشكالی دارده باز هم بچه بشم و برم به اون دنیای شاد فارغ از غم و غصه و دغدغه؟
هاچ اولین شخصیت کارتونی بود که دنبال مادرش می گشت. كارتون »هاچ، زنبور عسل « چند مرتبه از تلویزیونمون پخش شد، اما تأثیرش براى بچه هایى مثل ما كه اولین سرىِ پخش اون رو دنبال كردند نسبت به باقىِ دوره ها بیشتره. دلایل زیادى هم داره؛ یكى از مهم ترینِ اون هاا ینه كه هاچ،ا ولین شخصیت كارتونی ا ى بود كه دنبال مادر گمشده ا ش بود، سیل كارتون های ژاپنى ا ى كه قهرمان هایشان، دنبال مادراشون بودند بعد از این یكى سرازیر شد. مثل »بل و سباستین »،« دخترى به نام نل « و حتى »بنر، سنجاب كوچولو « با این كه بَنِر خیال مى كرد، مادرش »گربه « است!به همین خاطر، تمِ »مادر گمشده « براى بچه هاىِ پاىِ تلویزیون نشینِ دوره هاى بعد از ما خیلى تكرارى و نخ نما شده بود و اون ها مثل ما واكنش نشون نمى دادند. با این كه هاچ هم یكى از كاراكترهاىِ مخلوق كمپانىِ »تاتسونوكو « ژاپنى است و حدود سه چهارم صورتش را فقط »چشم «اشغال كرده آخه اصولا تمام طراحان ژاپنى عقده چشمانِ بزرگ دارند!)اما حس غمگینانه چشم هایش نسبت به سایر قهرمان ها، بیشتر دراومده بود. دیگه این كه »هاچ « اولین كارتونى بود كه ما مى دیدیم و كاراكترهایش، حشره هاى مختلف بودند و طراحى شون اونقدر طبیعى و خوب (مثلا نسبت به طراحى مزخرف كارتونِ مشابه ا ش »نیك و نیكو « كه محصول كمپانىِ »نیپون « است) بود كه مى تونست براى خودش كلاسِ حشره شناسى ا ى باشد! شخصا تا لحظه مرگ هم ظاهر ترسناكِ »آخوندکی» كه در واقع یكى از شخصیت هاى شرور داستان بود و چند قسمت از كارتون را به ترسناك هاى نوع »اسپلاتر« ( فیلم های ترسناكی که پر از دل و روده و خون و خونریزی است) تبدیل كرد، فراموش نمى كنم. اما از همه این دلایل مهم تر كه باعث تأثیرگذاری هاچ بود، تیتراژ ابتدایى و انتهایىِ كارتون بود كه طبیعتا ما بیننده هاى دوره اول، آن را كامل دیدیم (در دوره هاى بعدىِ پخش هاچ، عنوان بندی نشان داده نمى شد) و قطعه موسیقىِ زیبا و براى آن موقعِ ما بیشتر عجیب »پرواز زنبور عسل « را روى عكس ها و تصاویرى از كاراكترها (مثل اون یكى كه هاچ سوارِ سوسكِ شاخ دارى بود) مى شنیدیم.
حنا، جودی ابوت، تام سایر، بنر و آن شرلی همه بی پدر و مادر بودند مادران جكی و جیل و پرین هم بعد از چند قسمت مردند و عملا آن ها هم بی پدر و مادر شدند. هاچ و رمی و چوبین هم از همان قسمت اول تا آخر، دنبال مادر گمشده شان می گشتند، در حالی كه در طول سریال، نه سایه پدر بالای سرشان بود، نه سایه مادر. وضع سندباد هم همین طوری بود.پدر و مادر او هم از یك جایی به بعد، اسیر غول آیینه شدند و به سنگ تبدیل شدند، تا این كه در قسمت آخر، سندباد غول را نابود كرد و پدر و مادرش را آزاد كرد. مادر آنت هم مرده بود و برای دنی كوچولو آنت عملا هم خواهر بود هم مادر. نیك و نیكو هم كه انگار از وسط آسمان افتاده بودند روی زمین، هیچ وقت درباره پدر و مادرشان حرفی زده نشد. حتی توی بچه های مدرسه والت هم كه شخصیت اصلیش انریكو هم پدر داشت، هم مادر و هم خانواده درست و حسابی، باز هم یك كاراكتر فوق ا لعاده قوی به اسم فرانچی بود كه به خاطر نداشتن پدر و مادر،با مادربزرگش زندگی می كرد. اون دو قسمت فوق ا لعاده كه درباره فرانچی بود، یادتون است؟با یك حساب دو دو تا چهارتا به راحتی میشه نتیجه گرفت كه تم »بی پدر و مادرها « تم غالب اكثر كارتون های ژاپنی بوده. شاید این به حال و روز بعد از جنگ ژاپن بر می گرده، زمانی كه اكثر بچه های ژاپنی، پدر یا مادرشون و یا هر دو را از دست داده بودند و این كارتون ها می خواست یك جوری به اون ها بگه كه به تنهایی هم می تونند از پس مشكلات زندگی بربیان.
شاید فضاهای روستایی و جنگلی اكثر كارتون هاشون هم برای این بود كه به آدم های معمولی و حتی فقیر ژاپن نزدیكتر شوند، آدم هایی كه یا مثل خانواده دكتر ارنست مجبورند با طبیعت بجنگند یا مثل بچه های مدرسه والت با مشكلات شهرنشینی و آدم های دورو برشان درگیر هستند.



























