تبليغاتX
عکس ,فیلتر شکن نرم افزار و .......
عکس ,فیلتر شکن نرم افزار و .......
هرچی که بخوای اینجا هست
مدونا و برادر کوچکش تقریبا چشم دیدن همدیگه رو ندارن.برادر مدونا یه کتاب هم درباره خواهرش نوشته


Iran Eshgh Group !
باقی در ادامه مطالب

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط عباس

Persianv.com At site

بقیه در ادامه متن



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط عباس
      
بازی بزرگان
بیشتر اوقات دست تقدیر مشخص كرده كه غول‌ها در فیلم یار و یاور هم باشند یا اینكه رو در روی هم بایستند و برای هم شاخ و شانه بكشند. محض نمونه، ‌به این 6 زوج برتر بازیگری كه برایتان تدارك دیده‌ایم، نگاهی بیندازیم.

استیو مك كوئین/ پل نیومن
آسمانخراش جهنمی‌(1974)
جالب اینكه این 2 اسطوره مو مجعد و چشم آبی بازیگری دراولین بازی‌هایشان هر دو در " كسی آن بالا مرا دوست دارد" (1956) ظاهر شده اند؛ هر چند كه نیومن اصلا با این نقش به عالم سینما معرفی می‌شود  و مك كوئین همیشه تلخ هم نقشی بسیار كوتاه در این فیلم رابرت وایز دارد. به هر حال روزگار می‌گذرد تا نوبت به "بوچ كسیدی و ساندس كید" (1969) جورج روی هیل می‌رسد. مك كوئین اولین انتخاب برای نقش ساندس كید بود و قرار بود در مقابل پل نیومن بازی كند اما مك كوئین اصرار می‌كند كه نام او در كنار نام نیومن توی پوستر و بالاتر از عنوان فیلم قرار بگیرد؛ طوری كه هیچ كدام نسبت به دیگری برتری نداشته باشند. به هر حال با بهانه‌ها و بدبینی‌های همیشگی استیو مك كوئین، این رویایی اتفاق نیفتاد و در عوض، رابرت ردفورد جوان و تازه كار به پیشنهاد شخص نیومن، نقش ساندیس را جاودانه كرد. اما درست 5 سال بعد بالاخره مك كوئین روی "آسمانخراش جهنمی" بدقلقی اش را كنار می‌گذارد و با پل نیومن همبازی می‌شود و دیگر به طراحی پوستر و اینكه نامش در سمت چپ بیاید یا راست، گیر سه پیچ نمی‌دهد؛ همین فیلمی‌ كه همزمان با مرگ نیومن از شبكه 3 پخش شد.

داستین‌هافمن/ رابرت دنیرو
سگ را بجنبان (1997) / خفتگان (1996)
در " سگ را بجنبان"‌ هافمن و دنیرو به ترتیب نقش‌های استنلی ماتس –تهیه كننده‌هالیوود- و كنراد برین –حل و فصل كننده رسوایی‌های چهره‌های سیاسی- ظاهر می‌شوند كه در قالب زوج با نمكی مسئولیت خطیری پیش روی دارند. چیزی به انتخابات نمانده و این دو باید سرپوشی برای رسوایی اخلاقی رییس جمهور وقت آمریكا پیدا كنند. چهره‌ هافمن با آن عینكش و لبخند منحصر به فرد دنیرو را در نظر بگیرید تا متوجه بشوید كه با فیلمی ‌مفرح و كمدی رو به رو هستید و این ماجرا كاملا برعكس همبازی شدن این دو تریلی به نام "خفتگان" است. این را فقط باید مدنظر داشته باشید كه كارگردان هر 2 فیلم،‌ برای لوینسن است. دنیرو و‌ هافمن به ترتیب در نقش پدر عروس خانم و پدر آقای داماد در كمدی " ملاقات با خانواده فاكر" ( 2004) هم با یكدیگر همبازی شده اند.

گری كوپر/ برت لنكستر
وراكروز (1954)
اصلا از اول ساخت وسترن پر اهمیت رابرت آلدریچ، یك جور مصالحه در كار بوده است. لنكستر به خاطر اینكه خودش جزو تیم تهیه كنندگی بوده، با رضایت كامل حاضر شده كه اسم كوپر در اول تیتراژ و پوسترهای فیلم بخورد چون شك نداشته كه اسم او پولساز تر است و حدسش هم كاملا درست بود.  او باز هم پیش خودش ازاین جور محاسبه‌ها می‌كند تا مبادا ضرر كند. یكی از تاریخی ترین دوئل‌های تاریخ سینما را همین كوپر و لنكستر در پایان این فیلم كه آن به نوعی اولین وسترن اسپاگتی – وسترن‌های ایتالیایی مثل "به خاطر یك مشت دلار" و ...- تاریخ سینما می‌دانند، انجام می‌دهند.
 
مارلون براندو / رابرت دنیرو
امتیاز (2001)
بازی در فیلم "امتیاز"، آخرین نقش آفرینی تمام و كمال مارلون براندو – اسطوره افسانه ای بازیگری- بود كه اولین همبازی شدن او با دنیرو هم به شمار می‌رفت. در امتیاز، این 2 نقش 2 یار و یاور را در اجرای نقشه یك سرقت بازی می‌كنند. جالب این است كه كه این دو معتقد بودند كه فیلمنامه ای كه كارگردان  فیلم – فرانك آز- برای ساخت در دست داشته ، ضعیف بوده و در نتیجه، بیشتر دیالوگ‌هایی كه این دو در صحنه‌های مشترك شان به زبان می‌آورند، فی البداهه بوده. براندو و دنیرو رابطه خوبی سر صحنه داشته اند و معروف است كه براندو شوخی‌های درست و درمانی با دنیرو می‌كرده.
 
آلن دلون/ توشیرو میفوه
آفتاب سرخ (1971)
دار و دسته گاچ كینگ (دلون) شمشیر اهدایی به رییس جمهور آمریكا را دزدیده اند و حالا دست روزگار سرنوشت را طوری رقم زده كه لینك استوارت (چالرز برانسون) كه خودش هم راهزن است و از گاچ رودست خورده و نیز كورودا جوبی (میفونه) باید با همكاری هم – و هر كدام به دلیلی كه برای خودشان مهم است- شمشیر را پس بگیرند. تقابل جالب بازیگر بزرگ فرانسوی، یعنی دلون با توشیرو میفونه ژاپنی صحنه‌های جالبی پدید می‌آورد؛‌ در این وسط، گوشه و كنایه‌های لینك استوارت به سامورایی فیلم را هم نباید نشنیده گذاشت؛ حتی اگر دوبلورهایمان دیالوگی شبیه به این را در دهانش گذاشته باشند؛ "جون من اون دامن رو از پات دربیار، واسه ما افت داره !"، تازه گذشته از بازی دلون در مقابل میفونه، جالب است كه یكی از اعضای "هفت سامورایی" –میفونه- با یكی از "هفت دلاور" –دلون- دركنار هم قرار گرفته اند.

كرك داگلاس/ آنتونی كوئین
شور زندگی (1956)
كرك داگلاس موهایش را كوتاه و رنگ كرده و چنان در قالب ونسان ونگوگ –نقاش بزرگ هلندی- فرو رفته كه سر صحنه فیلم برداری در همان دهكده محل زندگی ونگوگ، اهالی ده شك نداشتندكه ونگوگ افسانه ای خودشان برگشته است.
آنتونی كوئین نقش مقابل كرك داگلاس را در این فیلم بازی می‌كند و آن نقش هم شخصیتی به جز پل گوگن- دیگر نقاش بزرگ تاریخ هنر- نیست كه از كشمكش‌های این زوج هنری همه با خبرند. كوئین برای حضور 12 دقیقه ای خودش در این فیلم، برنده جایزه اسكار بهترین بازیگر نقش دوم مرد شد و همین نكته نشان می‌دهد كه داگلاس و كوئین به خوبی توانسته‌اند بگومگوهای این دو نقاش و گوش بریدن ونگوگ را به خوبی روی پرده سینما زنده كنند.

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط عباس


 گفت‌وگو با یوسف علیخانی، برگزیده نخستین دوره جایزه جلا‌ل آل‌احمد 


ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط عباس
باقی گذارش در ادامه مطالب

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط عباس
● پولاد کیمیایی/ در سایه تیز هوشی پدر
تیزهوشی مسعود کیمیایی جزء ویژگی های منحصر به فرد اوست که در کنار دیگر وپژگی‌های این کارگردان جلوه گری بیشتری دارد . پیش بینی او از شرایط روز جامعه و رفلکس زودهنگامش نسبت به اتفاقاتی که در آینده رقم خواهد خورد نشانه ایی از همین تیز هوشی است که جلوه بارزآن ساخت فیلم «سفر سنگ» بود. او در دوره ایی دیگر از زندگی کاریش باز هم وجهی دیگر از این تیز هوشی اش را آشکار کرد و پیش از آنکه جامعه به باوری دوباره از جوانان برسد ، کیمایی چهره تازه ای از قهرمان جدیدش رو کرد. قهرمانانی که دیگر آدم های میانسال دهه های گذشته نبودند . او سال ۷۴ ، یعنی دو سال قبل از واقعه دوم خرداد و ایجاد موج جوانگرایی در جامعه شمایل قهرمانش را تغییر داد و جوانانی از نسل آن دروه قهرمانان فیلم های «ضیافت» و «سلطان» شدند وبی شک ورود این نسل تازه در فیلم های کیمیایی زمینه ایی بود برای آنکه در سال های بعد او «پولاد» ش را که در آن سال ها نوجوانی ۱۶، ۱۷ ساله بود به قهرمان اول فیلم هایش بدل کند. کیمایی آرام آرام قهرمان آینده اش را وارد دنیای فیلم هایش داد و او را خیلی بطئی از حاشیه به متن آورد. حضور کوتاه او در فیلم ناموفق «تجارت» بعد ها با قرار گرفتن در کنار قهرمانانی چون «سلطان» و «امیرعلی» به تدریج تصویر قهرمان آینده کیمیایی را شکل داد. این روند منطقی که کیمیایی پدر برای پولاد درنظر گرفته بود در «سربازهای جمعه» به نقطه ماقبل آخر رسید ، یعنی همان جایی که پس از آن می بایست او برگ برنده ایی که سال ها روی آن کار کرده بود را رو می کرد. همان گمشده ایی که کیمایی پس از بهروز وثوقی در به در در پی یافتنش بود، هرچند در برهه ای با حضورعرب نیا و فروتن گفته شد که او آن حلقه مفقوده را یافته ، اما همکاری او با اولی دوام چندانی نیافت و دومی نیز در دو همکاری آخرش با کیمیایی مجالی برای ارائه خود پیدا نکرده بود و همین موجب شد تا همگان در انتظار قهرمان جدید کیمیایی باشند و«حکم» پایان این انتظار بود.
پولاد در هیبت آدمکشی حرفه ای آنچنان در قالب نقش نشسته بود که توانست در برابر درخشش بازیگرانی مثل عزت اله انتظامی ، لیلا حاتمی وخسرو شکیبایی درخشش دیگری داشته باشد . گویی در جایی که همگان به تحسین پولاد در اجرای این نقش پرداختند. کیمایی نفسی راحت از اعماق وجود کشید. سرمایه گذاری او نتیجه داده او حالا از بابت داشتن قهرمانی با ویژگی های مورد نظرش خیالش راحت شد و بر همین اساس است که با خیالی آسوده نقش جوان اول «رییس» را به می سپارد و اعلام می کند که در صورت ساخت «شریک» این پولاد است که نقش اول فیلمش را ایفا می کند. او حالا به پاس تیز هوشی کیمیایی بزرگ تبدیل به بازیگری شده با امضای مستقل ازپدر ، که تداوم آن فقط با انتخاب های صحیح حاصل می شود. تا به این جا مخاطبان چهره او را در آثار دیگری چون «صحنه جرم ورود ممنوع» ومجموعه« مرگ تدریجی یک رویا» که پدرش کارگردان آن ها نبوده دیده است. ایفای نقش آراس مشرقی در مجموعه جیرانی او را به چهره ای شناخته شده در نزد عامه مخاطبان تبدیل کرده است.. بی شک دست پیدا کردن به مخاطب عام از طریق رسانه تلویزیون هدفی است که پولاد آن مد نظر خود قرار داده و شاید در پی اتخاذ این سیاست است که بازی در مجموعه مناسبتی «خونمردگی» را می پذیرد. مجموعه ای که بی شک به خاطر پخش شبانه اش مخاطبان زیادی را جذب خود خواهد کرد .

● لیلا حاتمی/ خارج از سایه پدر
هیچگاه زیر سایه پدر قرار نداشت و زمانی اولین حضور حرفه ایی اش را در سینما تجربه کرد که علی حاتمی روزهای آخر زندگی اش را در بستر بیماری طی می کرد ودرست در نیمه های تولید«لیلا» بود که پدرش ازدنیا رفت. البته او پیش از آن تجربه های کوتاهی با علی حاتمی داشت که شاخص ترین آن نقشی بود که در دلشدگان ایفا کرد . اما «لیلا» آ غازی بود برای دوران حرفه ای لیلا حاتمی. شروعی رویایی ، با یک شاه نقش که او از آن نهایت استفاده را برد و توانست موقعیتش را به عنوان یک بازیگر حرفه ایی در سینما تثبیت کند. چهره آرام و لحن صدای او موجب شد تا نقش های از جنس «لیلا» در ادامه به او پیشنهاد شود، اما او در میان انبوه پیشنهادهایش بازی در نقش «شیدا» را پذیرفت. اما حاتمی در ادامه راه در تلاش بود تا شمایلی که از او در اذهان نقش بسته را بشکند و بر همین اساس بود که نقش زنی خیابانی را در فیلم «آب و آتش» جیرانی پذیرفت و با اجرای صحیح این نقش توانست از قالب همیشگی خود خارج شود.
این فیلم اگر برای سازنده اش و یا پرویز پرستویی امتیازی نداشت ، اما برای حاتمی یک اتفاق تازه بود که برایش تندیس پنجمین جشن سینمای ایران را هم به ارمغان آورد. ایفای نقش مادر پسر بچه‌ای ده،دوازده ساله در فیلم «مربای شیرین» مرضیه برومند تلاش دیگری بود از او تا بار دیگر خود را در نقشی تازه محک بزند. او در حالی بازی در این نقش را پذیرفت که کمتر بازیگر همسن و سال او حاضر می شد در آن شرایط نقش یک مادر را ایفا کند.«سالاد فصل»و«حکم» دیگر نقش های متفاوت کارنامه لیلا حاتمی هستند که او به مانند اکثر کارهایش به درستی از ایفای آن ها بر آمد. او طی سال ها فعالیت خود در عرصه بازیگری تجربیات دیگری چون « شاعر زباله ها »،«سیمای زنی در دوردست» ،« ارتفاع پست» ، «ایستگاه متروک» و... دارد ، فیلم هایی که هرچند شمای آشنای لیلا حاتمی را در ذهن مخاطب ترسیم می کرد ، اما در اکثر این آثار حاتمی با دریافت درست از نقش ها توانست وجه ای تازه به کاراکترهایش جلوه گر کند. او اخیرا تجربه ای نو در فیلم «بی پولی» داشته که باید تا جشنواره فجر در انتظار ماحصل کار او بنشینیم.

● گلشیفته و شقایق ‌فراهانی / خواهران غریب
خواهران فراهانی، صرفنظر از مقوله کوچکتر بزرگتری، در بازیگری هم مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند. شقایق، در تئاتر بازیگر نسبتا خوبی نشان داده، مثلا در نمایشی که به کارگردانی پدرش بهزاد فراهانی و برداشتی آزاد از داش آکل صادق هدایت بود، بازی خوبی از خود به نمایش گذاشت. در سینما هم، در فیلمی چون «چتری برای دو نفر» بازی متفاوت و پیچیده‌ای را از او شاهد بودیم، اما به هر حال، «طوطیا» یا «عشق کافی نیست» و امثال آنها چندان اعتباری برای بازیگرش به ارمغان نمی‌آورند.
اما حقیقت این است که سینما سنگ محک دیگری برای گلشیفته بوده است. از اولین فیلم عمرش، درخت گلابی، به راحتی می‌شد بارقه‌های استعداد را در بازی عجیب اما ملموس و طبیعی‌اش دید. اما به رغم همه واکنش‌های مثبت، هنوز می‌شد نگران بود.
نگران استعداد کودک و نوجوانی که ظهور می‌کند اما با بلوغ و بزرگسالی دیگر نشانی از آن باقی نمی‌ماند. اما گلشیفته متفاوت بود. پس از چند سال غیبت شاهد بازگشت دوباره او بودیم. دوره‌ای که «بوتیک» سرآغاز موفق آن محسوب می‌شد. طبیعی بود که سینمای ایران قدم این چهره مستعد و جدید را مبارک بشمارد و از آن به بعد سیل پیشنهادها بود که به سوی او سرازیر می‌شد. تقریباً هر فیلم یا سریالی که دختری جوان را محور قرار داده بود او را می‌خواست.
اما از بین همه آنها، «میم مثل مادر»، «اشک سرما» و «سنتوری» آثار مهم‌تری هستند. «م مثل مادر» قرار است اثری باشد در ستایش جایگاه مادر، اما اینکه هست یا نیست ربطی به تلاش مستقل گلشیفته برای ترسیم پرتره درد کشیده مادر ایرانی ندارد. او امضای خود را پای اثر می‌گذارد. یا در «اشک سرما»، او دختری‌ست ساده، چوپانی در میان برف و کوه و توطئه و مرگ که لطافت و معصومیتش قربانی خشونت بی‌رحم جنگ می‌شود. «سنتوری» هم جلوه متفاوتی‌ست از چهره تیپیکال دختر شهری متوسط که در ضمن همسر یک هنرمند هم هست.
«تفاوت جنس بازی او در دوران عاشقی و بعد آن دعواهای وحشتناک خیره‌کننده است. گویی بازیگر مورد علاقه ما، فیلم به فیلم، همزمان با بالا رفتن سن، پخته‌تر شده و غریزه شگفت‌انگیزش را با تجربه و تکنیک آمیخته است. حالا هم، با دی‌کاپریو و راسل کرو همبازی شده و اسطوره‌ای چون ریدلی اسکات هدایش کرده که اگر تداوم داشته باشد و بتواند با تسلط بر آن زبان و فرهنگ، خود را با شرایط سینمای فوق حرفه‌ای هالیوود وفق دهد قطعا شایسته اسکار خواهد بود. بالاخره کمتر از شهره آغداشلو که نیست، هست؟


● میلکا و مهراوه شریفی‌نیا / خواهران قریب
▪ حکایت مهراوه و ملیکا مثل شقایق و گلشیفته است. البته مهم نیست کی به کی برتری دارد، به هر حال هر کسی راه خودش را می‌رود اما انتخاب‌های درست مبتنی بر استعداد و علاقه هم جایگاه خودش را دارد. ملیکا شاید چندان علاقه‌ای به بازیگری نداشته باشد چون مهم‌ترین نقش سینمایی‌اش به «مهمان مامان» (۱۳۸۲) بازمی‌گردد اما مهراوه که او را با نقش کوتاهش در «زیر پوست شهر» می‌شناختیم به یکباره با «ساعت شنی» و «روز حسرت» جلوه‌هایی دیگر از قدرت بازیگری‌اش را نشانمان داد؛ نقش‌های پررنگ و پیچیده‌ای که اجرایشان از عهده هر کسی برنمی‌آید. البته شاید همه نقش زن درگیر ایستاد را با پانته‌آ بهرام به یاد بیاورند. چنانکه، مرد معتاد هم متبادر با نام بهروز وثوقی‌ست، اما دقیقاً همین‌جاست که ارزش کار بهرام رادان و مهراوه شریفی‌نیا معلوم می‌شود. اینکه از اسطوره‌ها عبور کنی و بتوانی نامت را به کمک استعداد و تلاش و شاید عشق به هنرت در حافظه شلوغ و سلبی مخاطب، ثبت کنی. نکته دیگر گریز از کلیشه‌هاست تکرار در نقش زن عبوس و بداخلاق که مشکلاتی عموماً غیرعادی دارد او را تهدید می‌کند. مهراوه نباید، ترانه همیشه ۱۵ ساله باقی بماند.


● باران کوثری / از تبار بانوی اردیبهشت
باران کوثری، قطعاً نمونه موفق
offspring هاست. کسی که خودش را ازسایه مادرش فراتر برد و مستقلاً جایگاه ویژه‌اش را در سینمای ایران به‌دست آورد. شاید تماشاگران «روسری آبی» فکرش را هم نمی‌کردند که دختر کوچولوی شیطان فیلم، روزی به یکی از امیدهای این سینما تبدیل شود. حتی «زیر پوست شهر، هم نشان چندانی از آن «امید» و این «آینده» نداشت. اما «رقص در غبار» و پی‌آیندهای دیگر، اذعان سینمادوستان را متوجه استعدادی نوظهور کرد. در این میان، «خون بازی»، «روز سوم» و مجموعه تلویزیونی «صاحبدلان» نقاط اوج کارنامه باران هستند. اولی، تبدیل شده به آزمون بازیگری برای هنرمندی که می‌خواهد خود را ثابت کند و البته نقش‌های خاصی همیشه جواب می‌دهد. معتاد، عقب‌مانده، بیمار و.... همیشه بستری برای ظهور قدرت بازیگری بوده‌اند و باران هم در «خون بازی» قدر این فرصت را می‌داند. «روز سوم» هم چالشی دریغ‌انگیز در نقشی دشوار است. بهره درست و حرفه‌ای از صدا و بدن و چهره، در عین محدودیت‌های فیزیکی، یکی از اوج‌های کارنامه باران را رقم می‌زند. اما و فقط یک نکته: پیشتر، از انتخاب درست گفتیم. انعطاف‌پذیری هم یکی‌دیگر از رازهای بازیگران بزرگ است. فرار از نقش‌های تکراری و تلاش برای دستیابی به افق‌های نو. بازی در «توفیق اجباری»ها قطعاً ثمره چندانی برای یک عاشق نخواهد داشت.

● پگاه آهنگرانی / همچنان با کفش‌های کتانی
برای بودن و ماندن در هنر
صنعت رسانه بی‌رحیمی چون سینما، فرزند سینماگر بودن یک امتیاز برای شروع است اما «ماندن» و «اثبات» بستگی تمام به شایستگی‌های هنرمند دارد. «دختری با کفش‌های کتانی» شروعی رویایی برای پگاه آهنگرانی بود. بودن میان حرفه‌ای‌ها و استخوان خردکرده‌های بازیگری و فیلمی که حول تو می‌چرخد. شاید بتوان گفت او بود که دوره جدیدی از حضور دختران نوجوان و جوان در سینمای ایران را آغاز کرد. اما حضور پگاه تا «زندان زنان» چند سالی به تعویق افتاد. این فیلم، اما بیشتر متعلق به رویا نونهالی و رویا تیموریان بود تا او. هر چند می‌شد تلاشش را برای درآوردن نقش به عینه دید و این دقیقاً رمز بازیگران بزرگ است. کسی نباید این «تلاش» و مرارت را ببیند، و این نقش و فقط نقش است که باید دید و ثبت شود. پگاه چندان پرکار نیست و نمی‌توان با یکی دو نقش، قضاوت درستی درباره جایگاهش در بازیگری داشت. حتی «سه زن» هم نمی‌تواند معیار نهایی باشد. شاید، باید همچنان منتظر بمانیم.


● میلاد صدرعاملی / گریز به بازیگری
از میان معدود فرزندان سینماگران سینمای ایران، آنانی که به مقوله‌ای غیر از بازیگری پرداخته‌اند کم نیستند، راما قویدل، بهمن کیارستمی، سمیرا و حنا مخملباف و ... . اما میلاد صدرعاملی با آنها یک تفاوت کوچک دارد. میل به بازیگری و تجربه‌اش حتی برای یک بار. «من، ترانه ۱۵ سال دارم» اولین و آخرین تجربه بازیگری او بود و گویا سنگ محکی که راه آینده را به او نشان داد. ساخت چند مستند و آمادگی برای ورود به سینمای کوتاه و بعد حرفه‌ای، مسیری است که میلاد برای حضور در سینمای ایران برگزیده است. راهی که قطعاً روشن‌تر از بازیگری معمولی بودن است.


● رضا داودنژاد / به دنبال پدر
دقیقاً نمی‌توان جایگاه رضا داودنژاد را در این سینما مشخص کرد. بازیگر، دستیار کارگردان و برنامه‌ریز! سرمایه‌گذار! تهیه‌کننده، مشاور! و یا مجموعه‌ای از همه اینها، شبیه به نقشی که محمدرضا شریفی‌نیا ایفا می‌کند!
استقلال، واژه شریفی‌ست. همانی که نیکلاس کیج برای رسیدن به آن، حتی نامش را عوض کرد که زیر دین عمویش، فورد کوپولای کبیر نباشد و یا آنجلینا جولی که مدت‌هاست از پدرش جان وویت جلو زده. همراه پدر بودن و از نفوذ و تاثیر او برای پیشرفت در مسیر حرفه زندگی اصولا چیز بدی نیست. اما در عین حال تلاش موازی برای ساخت دنیای شخصی و استقلال هنری هم ارجمند است. خطاب این سطور، به همه
off-spring هاست.
اعتقاد چندان به شانس و اقبال ندارم. اگر آنها دارای دارای جایگاه و اعتبار در این سینما هستند مرهون استعداد و کوشش خودشان است. حکایت پدر و مادری‌ست که فرزندشان را به ۷سالگی می‌رسانند و بعد دستشان را می‌گیرند و می‌برندشان دم مدرسه. از آنجا به بعد خود آن بچه است که سرنوشتش را رقم می‌زند. شاگرد تنبل داریم و شاگرد زرنگ و یادمان باشد فرزند آلبرت اینشتین اصلاً نابغه نبود.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط عباس
 
 
 
فیلم جدید ایستوود با نام «بچه عوضی» یك درام دهه بیستی است كه قصه‌اش را از یك ماجرای واقعی گرفته است. قصه فیلم درباره زنی (با بازی آنجلینا جولی) است كه در جست‌وجوی پسر گمشده‌اش است و وقتی او را پیدا می‌كند حس می‌كند او پسرش نیست. این مسئله او را با نیروی پلیس و یك قاتل زنجیره‌ای كودكان درگیر می‌كند و پرده از یك فساد گسترده برمی‌دارد. 
باقی در ادامه مطالب

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387 توسط عباس

اینم گزارش تصویری از اخراجی های 2 با گارگردانی مسعود ده نمکی و اضافه شدن حسام نواب صفوی و جواد رضویان و شیلا خداداد و...... عکسها در ادامه



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط عباس
باید كارتون ها شون هم شبیه حال و هوای فیلم هاشون باشه دیگه.!!! هر چه سینمای هالیوود به تولید فیلم های سرگرم كننده و قصه گو معروفه ،اروپایی ها به تولید فیلم های متفكرانه و ضدهالیوودی معروف هستند. البته همه جور فیلم »متفكرانه «ای هم توی سبدشون پیدا می شه، از فیلم های سرگرم كننده ای مثل آثار تورناتوره بگیرید تا بعضی از فیلم های ساختارشكنانه ژان لوك گدار كه كمتر كسی میتونه به تماشای اون ها بنشینه. ویژگی مشترك شون هم به غیر از این كه همه شون حرف های »مهمی « درباره انسان و اجتماع و... می زنند، شاید این باشه كه این ها ساده تر و بی تكلف تر به سراغ سوژه هاشون می روند. این ویژگی ها رو تقریبا برای كارتون های اروپایی هم می شه ردیف كرد. انگار دغدغه های شخصیت های كارتون های اروپایی، بزرگسالانه تر از رقبای آمریكایی و ژاپنی شون هستند. این جا رابرت رو داشتیم كه می خواست بزرگ شه و تصویر زندگی روزمره آدم بزرگ ها بود. این جا فضای سرد و شخصیت های آروم و معمولی و شبه واقعی الفی اتكینز رو داشتیم. حتی پشت كارتون پر رنگ و لعاب و فانتزی بارباپاپا هم كلی پیام درباره حفظ محیط زیست و این چیزا پنهون بود. نمونه جدیدترش هم كه همین »گربه سگ « است با اون مفاهیم پیدا و پنهان در ایده موجودی مركب از سگ و گربه.

طراحی و حال و هواشون هم خیلی ساده تر از همتایان آمریكایی و اروپایی شونه. به هر حال اروپایی ها پشتوانه ای مثل مكتب زاگرب رو دارند كه یك مشت جوان انیماتور برای رو كم كنی والت دیزنی راه انداختند و عامدانه از هر چه دیزنی انجام می داد دوری كردند و كلی حرف و فكر رو در قالب انیمیشن درآوردند. یكی از نتایج ش برای بچه ها هم همین كارتون پروفسور بالتازار بود. برای همین اگه حالا كه كمی بزرگ تر شدیم، دوباره نگاهی به اون ها بندازیم، حرف های تازه تری از اون ها دستگیرمون می شه. حرف هایی كه توی دوران معصومیت كودكی، جا مونده بودند. 

زمزمه ی گلاکن

کارهای بزرگ در یک جای دور

Iran Eshgh Group!

 

باقی در ادامه مطالب



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه سوم آبان 1387 توسط عباس
بنام خدا

    با سلام

   در ابطه با بانوان بازيگر  ايراني حرف هاي زياد ي گفته شده  آيا به نظر شما اين يك

   سياست نيست؟

 

   چرا هنرمندان موفق آقا را دعوت نكردند ؟

  

     قسمت هاي از فيلم هاي كه در سينماي  هالوود بازي كردند

 

  

 تصاوير از  گلشيفته فراهاني در فيلم مجموعه دروغ ها
 
  با ما همراه باشيد
                             با ما همراه باشيد                    

  باقی در ادامه مطالب



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط عباس

امير رهبري و پيتون 3 متري اش

باقی عکسها در ادامه مطالب



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مهر 1387 توسط عباس

شايد چهره بازيگران مشهور سينما در آغاز كارشان و قبل از رسيدن به شهرت جهاني از ياد بعضي ها رفته باشد و فقط با تماشاي دوباره نخستين فيلم هاي اين ستارگان بتوان چهره جواني آنها را به خاطر آورد. البته گاهي اوقات يافتن اين فيلم ها دشوار است. اين گزارش تصويري يك يادآوري براي افرادي است كه چهره جواني بازيگران مشهور را فراموش كرده اند.

 

 

نيكلاس كيج با نگاهي مردد و تا حدودي هراسان. با گذشت زمان و در جريان حرفه بازيگري اش نيكلاس كيج نگاهي جسورانه يافته است.

 

 

تام كروز در 20 سالگي چهره يك پسر آرام و گوش به فرمان خانواده را داشت كه هيچ شباهتي با بعد از نقش آفريني اش در فيلم Top Gun ندارد.

 

 

براد پيت اكنون تفاوت زيادي با جواني كاريزماتيك دارد كه در فيلم 11 مرد اوشين نقش آفريني كرده بود.

 

 

چهره سيلوستر استالونه در سال 1982 در فيلم فرار به سوي پيروزي ، البته در آن زمان 10 سال از آغاز فعاليت سينمايي او مي گذشت.

 

 

رابرت دونيرو وقتي اسكورسيزي به او يكي از بهترين نقش هاي دوران بازيگري اش در فيلم راننده تاكسي را پيشنهاد داد 33 سال داشت.

 

 

لئوناردو دي كاپريو همواره جوان تر از سن اش نشان داده است. اين تصوير دي كاپريو در 20 سالگي در سال 1993 و در فيلم زندگي اين پسر است كه در آن رابرت دونيرو نقش ناپدري اورا ايفا كرد.

 

 

آل پاچينو در سال 1972 در سن 31 سالگي در نقش ويتو كورلئونه در فيلم پدر خوانده . او نيز مانند رابرت دونيرو سال هاي زيادي را در پيش رو داشته و خواهد داشت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط عباس
.:: هنرمندان سرایل ترانه مادری  ::.  

عكس، بيوگرافي كوتاه و گفتگو با هنرمندان سريال موفق ترانه مادري

سريالي كه اين روزها هر شب به غير از جمعه ها مخاطبان خودش رو
پاي شبكه 3 سيما منتظر ميگذاره !
 

هما روستا

متولد 1325، داراي مدرك تحصيلي فوق‌ليسانس از دانشكده هنرهاي دراماتيك بخارست و همسر كارگردان معروف تئاتر حميد سمندريان. وي پس از كسب مدرك هنرهاي دراماتيك در رشته شيمي به تحصيل پرداخت كه به دليل شرايط زندگي ناتمام ماند. خانم روستا از سال 1349 همكاري خود را با اداره تئاتر فرهنگ و هنر آغاز نمود و در همان سال نيز به تدريس در دانشكده هنرهاي دراماتيك پرداخت. (ديوار شيشه‌اي) به كارگرداني ساموئل خاچيكيان در سال 1350 اولين تجربه‌اش در زمينه سينما به حساب مي‌آيد. او در سال 1369 جايزه بهترين بازيگر را از جشنواره هنري ادبي براي بازي در فيلم (ملك خاتون) از آن خود كرد و همچنين جايزه بهترين بازيگر از جشنواره سيما براي بازي در تله تئاتر (شعبده‌باز) را به خود اختصاص داد.
 


دانيال حكيمي

متولد 1342 در شاهرود، پس از دريافت ديپلم اقتصاد از سال 1360 با اداره فعاليت‌هاي فرهنگي و هنري تهران شروع به همكاري كرد. سه سال بعد با گذراندن دوره كامل كلاس‌هاي حميد سمندريان و نيز دوره مدرسه بازيگري راديو، به عنوان بازيگر در راديو مشغول به كار شد. اولين ايفاي نقش او مربوط مي‌شود به نمايش (فيزيكدان‌ها) به كارگرداني سمندريان. پس از آن علاوه بر بازيگري به نوشتن و كارگرداني آثار مختلفي پرداخت. او در سال 1384 موفق به كسب ديپلم افتخار بهترين بازيگر مرد از جشن خانه تئاتر شد. حكيمي به عنوان يك چهره مثبت فيلم‌ها شناخته شده، هر چند، چندي پيش با ايفاي نقش در سريال‌هايي نظير (خانه پدري) و (لبه تاريكي) سعي در شكستن اين كليشه داشت و البته در وراي تمام اين تفاسير او به زيبايي تمام نقش‌هاي محوله را باورپذير ارائه مي‌كند. وي در سريال ترانه مادري هم يك نقش خاكستري ارائه مي‌دهد! مانند هميشه زيبا و بدون نقص. از ويژگي‌هاي بارز او اين است كه از گفتگو فراري است.

مينا لاكاني

در سال 1351 به دنيا آمد و فارغ‌التحصيل تئاتر از دانشگاه سوره است. پس از اينكه سيمرغ بلورين جشنواره سيزدهم را كسب كرد مدتي در فعاليت هنري‌اش وقفه افتاد تا دوباره با سريال (آخرين گناه) به كارگرداني حسين سهيلي‌زاده به صفحه جادويي بازگشت. او در سريال ترانه مادري نقش سميرا را ايفا مي‌كند كه رابطه‌اش با دو برادر (بهرام و پويا) ابهامي است كه در قسمت‌هاي آتي مشخص خواهد شد.

فاطمه گودرزي

متولد نوزدهم تيرماه سال 1342 در تهران است. او نيز ديپلم اقتصاد را در سال 61 كسب كرد و پس از آن دوره دو ساله تئاتر را در اداره بازيگري گذراند. همسرش عبدالرضا گنجي (کارگردان تئاتر و سینما) است. فعاليت در سيما را از سال 1367 با مجموعه تلویزیونی گالشهای مادر بزرگ و در سينما از دو سال بعد آغاز كرد. با بازی در فیلم می خواهم زنده بمانم به كارگرداني ايرج قادري ثابت کرد که تا قبل از این توانایی هایش را نادیده گرفته بودند. دیگر فرصت نمایش توانایی هایش را پیدا نکرد تا اینکه در مجموعه تلویزیونی دردسر والدین بار دیگر ثابت کرد که همچنان توانایی هایش نادیده گرفته می شود. ايفاي نقش در فيلم (خانه خلوت) به كارگرداني مهدي صباغ‌زاده در سال 1370 او را كانديداي سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل زن و همين طور در سال 1377 كانديداي سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول زن به خاطر حضور در فيلم (جنگجوي پيروز) كرد تا بالاخره در سال 1374 اين سيمرغ را به خاطر (غزال) كسب كرد.


مصاحبه با محسن افشاني (پويا) و سياوش خيرايي (بهرام)


 

محسن افشاني، همان بچه درسخوان هميشگي !

محسن افشاني كم سن و سال و پرانرژي همان بازيگر نقش پوياست كه بقول خودش خوره جدول است و برعكس پويا نظري مجموعه بسيار دقيق و ريزبين است و خود كفا و البته به مانند پويا بااستعداد. اگر بيننده برنامه سلام بهار و اجراي زنده محسن افشاني بوده باشيد بر مدعاي ما صحه خواهيد گذاشت. به طور حتم ديالوگ‌هايي كه در برنامه كودك و نوجوان به زبان‌هاي آلماني، ايتاليايي، فرانسوي و اسپانيايي را اجرا مي‌كرد، ديده‌ايد. خيلي‌ها او را يك استعداد قلمبه مي‌دانند كه با اين سن مي‌توان آينده درخشاني برايش متصور شد، اما خودش مي‌گويد تا پنج سال ديگر براي هميشه از اين وادي كنار خواهد رفت.

از چه زماني وارد اين عرصه شدي؟
افشاني: چهار سال پيش با تئاتر شروع كردم، علي مختارزاده كه دو تا از كارهاي مرا ديده بود از برنامه آستانه تماس گرفت و براي بازي در يكي از آيتم‌ها، پس از يك ماه به من پيشنهاد اجرا داد، ديگه از همان جا پله‌پله رفتم جلو تا شدم مجري اول برنامه، پس از آن برنامه (مادوتا) و (سلام بهار) كه قرار بود 90 تا برنامه روي آنتن برود كه تنها 60 قسمت از آن پخش شد. در جام‌جم هم برنامه زنده (بوم سفيد) را اجرا مي‌كنم.

چطور براي اين كار معرفي شدي؟
افشاني: از دو سال پيش با محمد حمزه‌اي (دستيار كارگردان) آشنايي داشتم (قرار بود در كار ديگري همكاري كنيم اما از آنجا كه كنكور داشتم، منتفي شد) فروردين ‌ماه امسال تماس گرفتند براي اين كار، البته پيش از اين هم يك نقش كوچك در قسمت سوم سريال (كارآگاهان) به كارگرداني آقاي لبخنده ايفا كردم.

متولد چه سالي هستي؟
افشاني: يازدهم فروردين
‌ماه سال 68.

پس امسال كنكور شركت كردي، در چه رشته‌اي؟
افشاني: در رشته مهندسي مكانيك گرايش حرارت سيالات كه حتما قبول مي‌شوم.

چرا در رشته هنري شركت نكردي؟
افشاني: همه گفتند كه بازيگري را به شكل آكادميك و دانشگاهي پيگيري كن، اما خودم دوست ندارم. من عاشق مهندسي شيمي و مكانيك هستم.

پيش از شروع كار چه بيوگرافي از پويا ارائه داده بودند؟
افشاني: در روزهاي پيش توليد، زماني كه براي تمرين دور هم جمع مي‌شديم آقاي حاتمي كه به عنوان بازيگردان حضور دارند (و البته بازيگر هم هستند) كمي در مورد نقش برايم توضيح داده بودند، با راهنمايي‌هاي ايشان و نيز آقايان محمدي و سهيلي‌زاده و همچنين تجربه كمي كه از تئاتر داشتم يك شناسنامه براي پويا نظري درست كردم.

به اندازه پويا درسخوان هستي؟
افشاني: تا قبل از اينكه درگير برنامه زنده شوم خيلي درسخوان بودم، اما بعد از آن كمتر پرداختم به درس ولي هميشه معدلم بالاي هجده است.

با چه معدلي ديپلم گرفتي؟
افشاني: با معدل كل 14/18 ديپلم گرفتم.

قصد داري تا كجا بازيگري را دنبال كني؟
افشاني: حداكثر تا چهار يا پنج سال ديگر.

يعني آنقدر اين حرفه را براي خودت محدود كردي؟
افشاني: نه! محدود نكردم، چون بازيگري جزء اهداف من در زندگي نبوده، هميشه دوست داشتم، مهندس شوم بازيگري از سرگرمي‌هاي جدي من به حساب مي‌آيد.

اجرا هم...؟
افشاني: اجرا كه هميشه حكم بازي برايم داشته يك نوع شوخي و خاله بازي. شايد به اين خاطر كه ويژگي‌هاي يك مجري مثل بيان و شيوه اجرا را هيچوقت نداشته ام. هميشه جلوي دوربين بازي كردم چه در مقام مجري چه بازيگر.

پيش‌تر، كار با اين گروه حرفه‌اي را تصور مي‌كردي؟
افشاني: مثل خيلي‌ها اين سوال براي خودم هم وجود دارد كه چرا من انتخاب شدم؟ اين انتخاب خيلي برايم عجيب بود، من از هيچ يك از استعدادهايم ناآگاه نبودم و مي‌دانستم كه مي‌توانم خوب باشم، اما مدام فكر مي‌كنم كه چقدر زود و چقدر خوب در اين جايگاه قرار گرفتم.

به هر حال انتخاب يك مجري براي چنين نقشي تا حدي سخت است، من بسيار از اين اتفاق خوشحالم و تشكر مي‌كنم كه چنين فرصتي به من دادند.

چند تا خواهر و برادر داري؟
افشاني: تنها يك خواهر بزرگ‌تر دارم.

خانواده چقدر در اين زمينه مشوقت هستند؟
افشاني: من هميشه سپاسگزارشان هستم، در اين مدت خيلي اذيت شدند نقش خانواده واقعا قابل ‌انكار نيست. شايد آن روزها كه براي تئاتر مي‌رفتم كارم را جدي نمي‌گرفتند، ولي از زماني كه اولين تصوير از من پخش شد جدي گرفتند و البته مطمئن.

بهترين بازيگر و بهترين مجري از نظر تو...؟
افشاني: حامد بهداد و رضا رشيدپور.

 

سياوش خيرابي: دوربين هميشه خانه ما بود !

تشابه بازي او به حامد بهداد خيلي زود او را مورد توجه رسانه‌ها و مخاطبين قرار داد اما حتي اگر به بدبينانه‌ترين شكل ادعا كنيم او تنها از بهداد تقليد مي‌كند، بدون اغراق مي‌توان از حالا آينده‌اي خوب را برايش متصور شد. وي تجربه طولاني در راستاي حضور حرفه‌اي جلوي دوربين ندارد و كارهايش تنها به فيلم (تلخون) و نيز فيلم سينمايي (حس پنهان) محدود مي‌شود. هر چند او از سال‌ها پيش و در سنين پايين وارد دنياي هنر شده است. در حس پنهان تنها يك پلان جلوي دوربين مصطفي رزاق كريمي رفت و همان يك صحنه براي اين بازيگر جوان كافي بود تا در پرونده كاري‌اش ثبت شود. در زندگي واقعي‌اش تقريبا مي‌توان گفت شباهتي با بهرام كيا ندارد، او برعكس بهرام بسيار متين، صبور و كم سر و صداست.
 

متولد چه سالي هستي و از چه سالي بازيگر شدي؟
خيرابي: آذرماه سال 1363 به دنيا آمدم. در خصوص بازيگري هم سال سوم راهنمايي در يك كار ايفاي نقش كردم كه بعد از آن به خاطر درس و مدرسه، به دنبالش نرفتم تا اينكه در دوره دانشگاه توسط يكي از دوستانم براي يك كار مستند داستاني به آقاي رزاق كريمي معرفي شدم اينجا بود كه تصميم گرفتم جدي‌تر به اين حرفه بپردازم از اين رو رفتم به كانون سينماگران جوان و يك دوره كامل آموزش بازيگري را سپري كردم و دوباره براي كار (حس پنهان) آقاي رزاق كريمي انتخاب شدم. بعد از آن در تله فيلم (تلخون) به كارگرداني آقاي اميني ايفاي نقش كردم.

براي ترانه مادري چگونه انتخاب شدي؟
خيرابي: آقاي حمزه‌اي تلخون را ديده بودند براي همين با من براي اين كار تماس گرفتند.

اما با ايفاي نقش در اين سريال اين ذهنيت پيش مي‌آيد كه سابقه طولاني در اين حرفه داري. به نظر خودت دليل اين موفقيت در چه چيزي است؟
خيرابي: من از بچگي عاشق فيلم بودم، فكر مي‌كنم تمام اين فيلم ديدن‌ها در ايفاي نقش به كمكم مي‌آيند، ضمن اينكه به دليل شغل پدرم با دوربين آشنا بودم چرا كه پدرم آتليه عكاسي و فيلمبرداري دارد. هميشه جديدترين دوربيني كه وارد بازار مي‌شد به خانه ما هم مي‌آمد، از اين رو با دوربين غريبه نبودم، براي همين هيچ هراسي از لنز و دوربين نداشتم. فكر مي‌كنم دليل اصلي راحت بودنم جلوي دوربين همين ويژگي شغل پدرم بوده و هست. در مورد اين سريال خاص هم اگر بازي من خوب به نظر آمده به خاطر لطف و زحمات آقاي حاتمي به عنوان بازيگردان و آقاي سهيلي‌زاده و همچنين آقاي حكيمي است كه بسيار كمكم مي‌كنند.

پيشتر كه كارهاي اين بازيگران مثل دانيال حكيمي، هما روستا، مينا لاكاني و... را مي‌ديدي، فكر مي‌كردي روزي در كنارشان ايفاي نقش كني؟
خيرابي: به هيچ وجه، چنين احتمالي نمي‌دادم.

كدام يك از كارهاي دانيال حكيمي را بيشتر دوست داري؟
خيرابي: من هميشه يكي از طرفداران ايشان بوده ام، هم من و هم خانواده‌ام عاشق صداي آقاي حكيمي هستيم، اكثر كارهايشان را ديده‌ام، اما سريال (مسافر) بيشتر در ذهنم باقي مانده بازي در كنار آقاي حكيمي و همچنين خانم روستا شانس بزرگي است براي من كه هيچگاه فراموشش نمي‌كنم.

سقف آرزوهاي سياوش خيرابي كجاست؟
خيرابي: آرزوهاي من هيچ وقت سقف نداشته، هر چه مي‌روم بالاتر باز بالاترش را طلب مي‌كنم.

خانواده‌ات چطور؟ آنها هيچ كدام وارد اين حرفه نشده‌اند؟
خيرابي: دو تا برادر دارم كه از من بزرگترند و كار پدر را دنبال مي‌كنند.

در اين مدت كه ترانه مادري روي آنتن مي‌رود، در بيرون چهره شناخته شده‌اي هستي؟
خيرابي: كم و بيش. يك بار به رستوران رفته بودم همه مرا شناختند و آمدند براي امضا، همين طور كه سرم پايين بود آقايي را ديدم، يك دفعه ناخودآگاه ايستادم شروع كردم به سلام و احوالپرسي، او گفت: (پسرم از تو خوشش مياد، مي‌خواد باهات عكس بگيره). من از همون لحظه زبانم بند آمد، بعد كه رفت به ياد آوردم كه ايشان آقاي هاشمي معلم اول دبيرستان من بوده تازه فهميدم چرا زبانم بند آمده بود، چون هميشه از او مي‌ترسيدم.

او فهميده بود شاگردش بودي؟
خيرابي: نمي‌دانم، وقتي فهميدم دنبالش رفتم اما چون همه جمع شده بودند براي عكس و امضا، نتواستم پيدايش كنم.

رشته‌ تحصيلي شما؟
خيرابي: فوق‌ديپلم نرم‌افزار كامپيوتر هستم كه انشاا... مي‌خواهم براي ليسانس بخوانم .

برداشت شخصي تو از سريال ترانه مادري چيست؟
خيرابي: يكي از محورهاي اصلي اين سريال نشان دادن تربيت نادرست است بي‌توجهي زياد به بهرام و از آن طرف توجه زيادي به پويا، همان بحث افراط و تفريط.


لوكيشن سريال باغ برره
!
شايد كمتر كسي باور كند خانه مادربزرگ در سريال (ترانه مادري) همان لوكيشن برره است خانه‌اي بزرگ در منطقه سعادت‌آباد كه البته مهران مديري، دو سال پيش در فصل پاييز و زمستان در آن باغ بزرگ، اين لوكيشن را مقابل دوربين برد و اين بار اين خانه بزرگ در فصل بهار و تابستان لوكيشن اين مجموعه موفق شده است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط عباس

چوبین

تیتراژش كه می اومد، وول خوردن شروع می شد، وول خوردن سؤال ها توی سرمو می گم. سؤال های عجیب و غریبی كه بی ربط به فضای اجق وجق چوبین نبود. هیچ وقت نفهمیدم كه چوبین چه جور جانوری بود. اگر حیوون بود، پس چرا مادرش آدم بود و اگر آدم بود، پس چرا قیافه ش اون شكلی بود: تركیبی از تا دو تا چشم گنده، یك خرمن مو، دو تا دست و دو تا پای قلمبه؟ همین مشكل رو كمابیش برای برونكا هم داشتم؛ هویت اونو هیچ وقت نفهمیدم. دماغش شبیه دماغ باربارا استرایسند بود و چشم هایش مثل جك نیكلسون، ولی در مجموع، شبیه هیچ جانور قابل تصوری نبود(یک خفاش بزرگ). همیشه خدا روی اعصاب آدم رژه می رفت. اون راهروی رنگارنگی كه جلوی مخفیگاه برونكا بود چرا اون قدر پیچ تو پیچ بود؟ خود برونكا با اون هیكل زمختش چه جوری از اون راهرو رد می شد؟ چرا رنگ اون قورباغه قرمز بود و بچه ا ش توی دهنش زندگی می كرد؟ چرا چوبین عاشق پروانه شده بود و اون دختره كه چوبین پیش شون زندگی می كرد، رقیب عشقی پروانه بود، اون هم از نوع خارق ا لعاده و نایابش؟ چرا قیافه خرسه، اون قدر دپرس بود و فقط گل می خورد؟ چرا پیپ پیرمرده مثل پیپ عموی بلفی، كنار دهنش چسبیده بود و نمی افتاد؟ چرا هر وقت اتفاق بدی می افتاد، اون جغد بیچاره از بالای درخت می افتاد پایین؟ یعنی چیز یش نمی شد؟ یعنی توی اون جنگل به اون گندگی، هیچ آدم دیگه ای غیر از پیرمرده و دختره زندگی نمی كردند؟ حالا فرض كنیم كه جوابش »نه « باشه، خب پس چرا توی 26 قسمت، یك آدم هم به عنوان میهمان یا رهگذر از توی جنگل رد نشد؟ چرا پیرمرده و دختره نمی تونستند با حیوون ها حرف بزنند. ولی چوبین كه مثلا از یك سیاره دیگه اومده بود میتونست با همه حرف بزنه؟ شاید الان خیلی هاش رو بتونیم با این قضیه كه احتمالا »چوبین یك سوپرمنِ آپدیت شده به سبك انیمیشن های ژاپنی بوده «، توجیه كنم. 

بلفی و لیلی بیت

نغمه سرخ پوستى... یك چشمه با آب سرد و زلال... هواى سبك... كوه، جنگل، خورشید...دارم به این ها فكر مى كنم. دوست دارم نقاشى كنم. دوست دارم با رنگ ها بازى كنم. دلم هیچ كسى را نمى خواهد. رد پاها را آرام آرام با رنگى سبز مثل یك راه قدیمی در میان جنگل پاك مى كنم و تنهاى تنها به درون تصویر مى دوم. به درخت هایى كه مى كشم، نگاه مى كنم و مى دانم روى هر یك از آن ها یك سنجاب مثل مونگار داره زندگى مى كه و با صدای مونگا مونگا از این درخت به اون یكی می پرد. شاید چند درخت اون طرف تر هم لانه مارجی پیر و مارمولك اش باشد.

دلم می خواهد درخت هایی را بكشم كه بلفی و لی لی بیت و باقی آدم كوچولوها لابه لایشان زندگی می كردند. حتما لابه لای درخت ها جایی می ذارم كه آدم كوچولوها بتونند خونه درست كنند.دهكده شون باید اون قدر فضای خالی بین درخت ها و اون قدر سوراخ سمبه داشته باشد كه بلفی و لی لی بیت و ناپو و چونا و ماكی و بقیه بتونند بازی كنند. هیچ چیزی به اندازه بازی كردن و شادی و سرزندگی این بچه ها برایم جالب نبود. برگ هم می خوام، زیاد. برای بچه ها این برگ ها همه چیزی می تونه بشه، از سورتمه روی برف تا معدن آب شبنم ها. یك كوه هم می خوام كه بابای لی لی بیت، اون جا بتونه تونل بكنه. یك كلبه دورافتاده هم باید بكشم و اون جا رو خونه جادوگر پیر و عجیب و غریب بكنم تا بتونم در بزنم و برم كنار پیرمرد بنشینم و با هم یكى از اون معجون هاى ناشناخته را بخوریم... كودكی من با همین ها سپری شده. حالا چه اشكالی دارده باز هم بچه بشم و برم به اون دنیای شاد فارغ از غم و غصه و دغدغه؟ 

هاچ زنبور عسل

هاچ اولین شخصیت کارتونی بود که دنبال مادرش می گشت. كارتون »هاچ، زنبور عسل « چند مرتبه از تلویزیونمون پخش شد، اما تأثیرش براى بچه هایى مثل ما كه اولین سرىِ پخش اون رو دنبال كردند نسبت به باقىِ دوره ها بیشتره. دلایل زیادى هم داره؛ یكى از مهم ترینِ اون هاا ینه كه هاچ،ا ولین شخصیت كارتونی ا ى بود كه دنبال مادر گمشده ا ش بود، سیل كارتون های ژاپنى ا ى كه قهرمان هایشان، دنبال مادراشون بودند بعد از این یكى سرازیر شد. مثل »بل و سباستین »،« دخترى به نام نل « و حتى »بنر، سنجاب كوچولو « با این كه بَنِر خیال مى كرد، مادرش »گربه « است!به همین خاطر، تمِ »مادر گمشده « براى بچه هاىِ پاىِ تلویزیون نشینِ دوره هاى بعد از ما خیلى تكرارى و نخ نما شده بود و اون ها مثل ما واكنش نشون نمى دادند. با این كه هاچ هم یكى از كاراكترهاىِ مخلوق كمپانىِ »تاتسونوكو « ژاپنى است و حدود سه چهارم صورتش را فقط »چشم «اشغال كرده آخه اصولا تمام طراحان ژاپنى عقده چشمانِ بزرگ دارند!)اما حس غمگینانه چشم هایش نسبت به سایر قهرمان ها، بیشتر دراومده بود. دیگه این كه »هاچ « اولین كارتونى بود كه ما مى دیدیم و كاراكترهایش، حشره هاى مختلف بودند و طراحى شون اونقدر طبیعى و خوب (مثلا نسبت به طراحى مزخرف كارتونِ مشابه ا ش »نیك و نیكو « كه محصول كمپانىِ »نیپون « است) بود كه مى  تونست براى خودش كلاسِ حشره شناسى ا ى باشد! شخصا تا لحظه مرگ هم ظاهر ترسناكِ »آخوندکی» كه در واقع یكى از شخصیت هاى شرور داستان بود و چند قسمت از كارتون را به ترسناك هاى نوع »اسپلاتر« ( فیلم های ترسناكی که پر از دل و روده و خون و خونریزی است) تبدیل كرد، فراموش نمى كنم. اما از همه این دلایل مهم تر كه باعث تأثیرگذاری هاچ بود، تیتراژ ابتدایى و انتهایىِ كارتون بود كه طبیعتا ما بیننده هاى دوره اول، آن را كامل دیدیم (در دوره هاى بعدىِ پخش هاچ، عنوان بندی نشان داده نمى شد) و قطعه موسیقىِ زیبا و براى آن موقعِ ما بیشتر عجیب »پرواز زنبور عسل « را روى عكس ها و تصاویرى از كاراكترها (مثل اون یكى كه هاچ سوارِ سوسكِ شاخ دارى بود) مى شنیدیم.

حنا، جودی ابوت، تام سایر، بنر و آن شرلی همه بی  پدر و مادر بودند مادران جكی و جیل و پرین هم بعد از چند قسمت مردند و عملا آن ها هم بی پدر و مادر شدند. هاچ و رمی و چوبین هم از همان قسمت اول تا آخر، دنبال مادر گمشده شان می گشتند، در حالی كه در طول سریال، نه سایه پدر بالای سرشان بود، نه سایه مادر. وضع سندباد هم همین طوری بود.پدر و مادر او هم از یك جایی به بعد، اسیر غول آیینه شدند و به سنگ تبدیل شدند، تا این كه در قسمت آخر، سندباد غول را نابود كرد و پدر و مادرش را آزاد كرد. مادر آنت هم مرده بود و برای دنی كوچولو آنت عملا هم خواهر بود هم مادر. نیك و نیكو هم كه انگار از وسط آسمان افتاده بودند روی زمین، هیچ وقت درباره پدر و مادرشان حرفی زده نشد. حتی توی بچه های مدرسه والت هم كه شخصیت اصلیش انریكو هم پدر داشت، هم مادر و هم خانواده درست و حسابی، باز هم یك كاراكتر فوق ا لعاده قوی به اسم فرانچی بود كه به خاطر نداشتن پدر و مادر،با مادربزرگش زندگی می كرد. اون دو قسمت فوق ا لعاده كه درباره فرانچی بود، یادتون است؟با یك حساب دو دو تا چهارتا به راحتی میشه نتیجه گرفت كه تم »بی پدر و مادرها « تم غالب اكثر كارتون های ژاپنی بوده. شاید این به حال و روز بعد از جنگ ژاپن بر می گرده، زمانی كه اكثر بچه های ژاپنی، پدر یا مادرشون و یا هر دو را از دست داده بودند و این كارتون ها می خواست یك جوری به اون ها بگه كه به تنهایی هم می تونند از پس مشكلات زندگی بربیان.

شاید فضاهای روستایی و جنگلی اكثر كارتون هاشون هم برای این بود كه به آدم های معمولی و حتی فقیر ژاپن نزدیكتر شوند، آدم هایی كه یا مثل خانواده دكتر ارنست مجبورند با طبیعت بجنگند یا مثل بچه های مدرسه والت با مشكلات شهرنشینی و آدم های دورو برشان درگیر هستند.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387 توسط عباس
Blog Skin