داستان زندگی احمدی نژاد:
احدی نژاد از اونجایی که خیلی خوشگل بود برادرانش بهش حسودی کردند و بردنش و انداختنش توی چاه فاظلاب و بعد محافظ معبد عامون ((ریدامون))امد و اونو از چاه بیرون اورد و بعد برد پیش پوتی فال و پوتی فال هم برای اینکه حال زلیخاه را بگیره داد نقش یوزارسیف را احمدی نژاد بازی کنه و زلیخاه همین که این این خبر را می شنوه سری می گه (ااشهد ان لاالله الله ) و سریع ایمان اورد و احمدی نژاد رفت پیش زلیخا دید از توی اتاق زلیخاه داره صدای اذان میاد و یوزارسیف همینکه این خبر را میشنوه شوکه می شه و وقتی می بینه احمدی نژاد کاروکاسبی اونو خراب کرده می ره سراغ یک کار تازه و یک اگهی توی روزنامه تهت این عنوان می ده:
((در کاگاه سافکاری یوزارسیف پیره زنهای قدمی و دست دوم را خریداریم))
پایان
خوب بنظر شما چه نتیجه ای از این داستان میشه گرفت؟؟؟؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط عباس